اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

57

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ذراع بود [ 1 ] و به او » غلياث « مىگفتند و » جالوت « همان است ، پس گفت شخصى از شما بجنگ من آيد . داود به شاؤل گفت من بجنگ او ميروم . گفت برو خدا همراهت . داود چوب دستى و پنج سنگ برداشت و بجنگ غلياث بيرون شد . ( غلياث ) داود را ديد و او را ناچيز شمرد و گفت مگر با چوب و سنگ بجنگ سگى آمده اى ؟ ! گفت بجنگ بدتر از سگى ! سپس سنگى را از كيسه خود برگرفت و با فلاخن بسوى او انداخت كه سنگ در پيشانى جالوت فرورفت و افتاد . داود بسوى او شتافت و شمشيرش را گرفت و سرش را بريد [ 2 ] و برگشت . لشكر غلياث رو بگريز نهاد و فرزندان يهودا بسى خوشحال گشتند [ 3 ] ، ليكن شاؤل غمگين گشت و بر داود رشك برد و او را از نزد خود راند و بر هزار نفر فرماندهى داد و به سرزمين بنى يهوذا فرستادش . داود دختر شاؤل » ميخل « را بزنى گرفت [ 4 ] ، و شاؤل در پى كشتن داود بود ، پس او را بجنگ با ستاره پرستان مىفرستاد و خدا او را غلبه ميداد و فاتح مىشد . شاؤل تصميم گرفت او را بىپروا بكشد ، پس داود گريخت و نزد شمويل پيغمبر رسيد و داستان شاؤل را به او بازگفت ، و پيوسته شاؤل براى كشتن داود چاره جوئى ميكرد تا آنكه گريخت و نزد اخيش پادشاه جات رفت [ 5 ] و او داود را ديد و شناخت . داود حيله اى به كار برد تا او را آزاد كرد و به سارع [ 6 ] رفت و آنجا فرود آمد ، و چون شاؤل دانست كه داود از دست او رها شد كاهنان را كه تقديس پروردگار ميكردند كشت و گفت شما دانستيد كه او فرار مىكند و مرا اطلاع نداديد [ 7 ] . آنگاه شاؤل در جستجوى داود بيرون شد تا او را دريافت . پس داود به غارى درآمد ، چون شاؤل بدر غار رسيد ، بىآنكه بداند داود در اين غار است ، براى حاجتى فرود آمد و داخل غار شد . داود خود را پنهان ساخت ، همراهان او گفتند اى داود

--> [ 1 ] اول سموئيل ب 17 ى 4 : و از اردوى فلسطينيان مرد مبارزى مسمى به » جليات « كه از شهر جت بود بيرون آمد و قدش شش ذراع و يك وجب بود . [ 2 ] بقره 249 - 250 . [ 3 ] اول سموئيل ب 17 ى 1 - 58 . [ 4 ] اول سموئيل ب 18 ى 27 : و شاؤل دختر خود ميكال را بوى بزنى داد . [ 5 ] اول سموئيل ب 21 ى 10 - 15 : از حضور شاؤل فرار كرده نزد اخيش ملك جت آمد . [ 6 ] ظاهرا صحيح آن » صقلغ « باشد اول سموئيل : ب 27 ى 6 [ 7 ] اول سموئيل ب 22 ى 17 - 19