اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

25

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

تعالى براى آنها به صورت پسرى زيبا درآمد و از آنها خواست تا با او درآميزند و آنها را خوش آمد و آميزش با زنان را رها كردند و با پسران درآميختند . پس لوط در مقام نهى آنها برآمد ليكن آنها نشنيدند و در داورى هم بيداد را به آنجا رسانيدند كه در جور و ظلم بانها مثل زده و گفته‌اند : « ظالمانه تر از حكم سدوم » و هر گاه مردى از آنها با كسى بدى مىكرد و او را مىزد و با تازيانه آزار مىداد به او مىگفت مزد كارى را كه با تو انجام دادم بده . و آنها را دو امير بود بنام « شقرى » و « شقرونى » كه پيوسته بجور و ستم و عدوان حكم مىكردند . و چون كار بد قوم لوط و بيداد آنها بنهايت رسيد خدا فرشتگانى را براى هلاك كردن آنها فرستاد و فرشتگان بر ابراهيم فرود آمدند و او جوانمرد و مهماننواز بود . پس چون فرشتگان درآمدند گوساله بريان شده اى را نزد آنها نهاد و هنگامى كه ديد نمىخورند ناشناسشان پنداشت ، پس خود را به او شناساندند و گفتند ما فرستادگان پروردگار توايم براى نابود ساختن اهل اين قريه يعنى سدوم همان قريه اى كه قوم لوط در آن بودند ، پس ابراهيم بانها گفت : * ( ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم به من فيها لننجينه و اهله الا امرأته ) * [ 1 ] همانا لوط در آن است . گفتند : ما خود بهر كه در آن است داناتريم بىشك او و خاندانش را جز زنش نجات مىدهيم . در اين هنگام ساره زن ابراهيم ايستاده و از گفتار آنها در شگفت بود . پس او را باسحاق بشارت دادند ، ساره گفت : « * ( أ ألد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا ) * [ 2 ] آيا مىزايم و من پيرى ناتوان و شوهرم پيرى فرتوت است ؟ ! ابراهيم صد ساله و ساره نود ساله بود . پس چون فرشتگان خدا نزد لوط آمدند و زنش آنها را ديد آتشى برافروخت تا قومش آگاه شده نزد لوط آمدند و به او گفتند مهمانان خود را بما ده . گفت » لا تفضحون فى ضيفى « با تعرض مهمانانم رسوايم نسازيد . و چون اصرار ورزيدند جبرئيل آنها را

--> [ 1 ] س 29 ى 32 . [ 2 ] س 11 ى 72 .