اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

396

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

آمدند و دانستند كه نابود ميشوند و نيز بنو نضير و بنو قريظه و ديگر يهوديان بر آنان گستاخ شدند ، جمعى از ايشان به مكه رفتند تا از قريش يارى بخواهند و بدين وسيله سرفراز و نيرومند گردند . قريش شرايطى بر آنها نهادند كه آنان را قانع نساخت و اين شرطها از طرف ابو جهل بن هشام مخزومى پيشنهاد شد . بقولى هم قريش دعوتشان را پذيرفته بود كه ابو جهل از سفرى رسيد و پيمان را بهم زد و شرايطى پيشنهاد كرد كه براى اهل مدينه قابل پذيرش نبود ، پس به طائف رفتند و از ثقيف كمك خواستند ليكن آنها هم امروز و فردا كردند و ناچار بازگشتند . مردى از قبيله اوس بنام سويد بن صامت پس از بعثت رسول خدا براى حج يا عمره به مكه آمد و چون از كار رسول خدا آگاه شد ، او را ديد و با او سخن گفت ، رسول خدا او را [ به خدا ] دعوت نمود . سويد گفت : نوشته حكمتآميز لقمان با من همراه است . گفت پس آن را بر من عرضه كن . سويد آن را عرضه داشت و رسول خدا گفت : راستى كه اين ، سخنى نيكو است ، اما كلام خدا كه در نزد من است از آن نيكوتر است . آنگاه قرآن براى او تلاوت كرد . سويد گفت : اى محمد راستى كه اين سخن نيكو است . سپس به مدينه بازگشت و چيزى نگذشت كه بدست خزرجيان كشته شد . سپس چند نفرى از آنان نيز به مكه آمدند ، آنان پسران عفراء بودند كه با اسعد بن زراره تفاخر ميكردند ، پس رسول خدا آنها را ديد و بسوى خدا دعوت نمود و قرآن بر آنها تلاوت كرد ، مردى از آنان بنام اياس بن معاذ گفت : اى قوم من ، به خدا قسم اين همان پيمبرى است كه يهوديان شما را بامدن او بيم ميدادند ، مبادا ديگران پيش از شما به او بگروند ، پس اسلام آوردند و رسول خدا از آنان بر ايمان به خدا و رسولش پيمان گرفت و سپس بازگشتند و داستان تازه را بقوم خود بازگفتند . اينان از رسول خدا خواسته بودند كه مردى را از طرف خود براى دعوت مردم بكتاب خدا با آنها بفرستند ، پس رسول