اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
5
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
نان پخت و چون فارغ گشت پيشانى او عرق كرد ، آنگاه خورد و سير گشت و از سنگينى شكم به زحمت افتاد ، پس جبرئيل نزد او فرود آمد و دو پايش را از هم گشود و چون آدم از آنچه در شكمش بود آسوده گشت بوى بدى دريافت و از آن پرسيد . جبرئيل گفت بوى گندم است . و آدم با حوا درآميخت پس حوا باردار شد و پسرى و دخترى زائيد . آدم پسر را « قابيل » و دختر را « لوبذا » نام كرد . بار ديگر حوا باردار گشت و پسرى و دخترى آورد و آدم پسر را « هابيل » و دختر را « اقليما » نام نهاد . و چون فرزندان آدم بزرگ شدند و بنكاح رسيدند آدم بحوا گفت قابيل را بگو با اقليما خواهر هابيل ازدواج كند و هابيل را امر كن لوبذا خواهر قابيل را بگيرد ، از اين رو قابيل بر هابيل كه خواهرش را بزنى گرفت حسد ورزيد . و برخى گفتهاند كه خداى عز و جل براى هابيل زنى از بهشت و براى قابيل زنى از جن فرستاد تا با آنها ازدواج كردند پس قابيل بر برادرش كه زنى بهشتى گرفت رشك برد . آنگاه آدم به آن دو فرمود هر كدام قربانى در راه خدا تقديم دارند . قابيل از كاه زراعت خود چيزى به راه خدا تقديم نمود و هابيل بهترين گوسفندى را كه در گله داشت به راه خدا داد ، خدا قربان هابيل را قبول كرد و قربان قابيل را قبول نفرمود و بر حسد و كينه او افزوده گشت ، و شيطان كشتن هابيل را در نظرش جلوه داد تا سرش را با سنگ در هم شكست و او را كشت [ 1 ] ، و خدا بر قابيل خشم گرفت و او را لعنت نمود و از كوه مقدس بزمينى كه « نود » گفته مىشد فرود آورد . آدم و حوا دير زمانى بر هابيل نوحه گرى داشتند تا آنكه گفتهاند اشكهاى آنها چون جوى روان گشت . و آدم با حوا نزديك شد پس حوا باردار گشت و پسرى آورد و آدم كه در اين موقع صد و سى ساله بود ، او را « شيث » نام نهاد ، و از همه فرزندان آدم به او مانندتر بود . سپس آدم براى شيث زن گرفت ، و او را پسرى بود كه « انوش »
--> [ 1 ] مائده 27 - 32 .