اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

317

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

مناف را در حجر نشسته ديد . به او گفت : اى ابو الحارث ، مىدانى كه من از يثرب آمده‌ام آنجا پسرانى ديدم كه تيراندازى مىكنند . پس آنچه را از عبد المطلب ديده بود براى او توصيف كرد ، گفت ناگاه پسرى ديدم كه زيباتر و با هوشتر از او نديده بودم . مطلب گفت : از او غفلت كرده‌ام ، اكنون به خدا قسم بخانه‌ام برنمىگردم تا او را بياورم . پس مطلب از مكه بيرون رفت و شبانه به مدينه رسيد سپس بر شترش سوار همى رفت تا بمحله بنى عدى بن نجار رسيد و چون برادرزاده اش را نگريست گفت اين پسر هاشم است ؟ مردم گفتند آرى . مردم مطلب را شناختند و گفتند اين پسر برادرزاده تو است ، اگر ميخواهى تا مادرش خبر نشده او را ببر كه اگر آگاه شود ديگر تو را از بردنش جلوگير خواهيم شد . مطلب شتر خود را خواباند و سپس عبد المطلب را صدا زد : اى پسر برادرم ، من عموى توام و ميخواهم تو را نزد خويشانت ببرم ، پس سوار شو . عبد المطلب بيدرنگ بدنبال شتر سوار شد [ 1 ] و مطلب بر پشت شتر نشست و جلو او را رها كرد تا به راه افتاد . و چون مادر عبد المطلب خبردار شد صدا به وا ويلاه برداشت . پس به او گفتند كه عمويش او را برده است مطلب در حالى كه برادر زاده پشت سرش سوار بود به مكه در آمد و مردم در بازارها و انجمنهاى خويش بودند ، پس براى سلام كردن و خوشآمد گفتن به او بپامىخواستند و مىگفتند اين پسر كه همراه دارى كيست ؟ مطلب مىگفت غلامى است كه او را در يثرب خريده‌ام [ 2 ] . سپس بيرون رفت تا به « حزوره » [ 3 ] آمد و براى او جامه اى خريد ، سپس او را نزد همسر

--> [ 1 ] بگفته يكى از دو روايت طبرى ، عبد المطلب گفت هر چه مادرم بفرمايد و مطلب با اصرار از مادرش اذن گرفت ، و بگفته ابن اسحاق خود عبد المطلب نيز اصرار ورزيد تا مادرش اجازه داد . ( سيره ج 1 ص 148 ، تاريخ طبرى ج 2 ص 9 ) . [ 2 ] مردم مىگفتند مطلب غلامى خريده است و او مىگفت نه ! پسر برادرم هاشم است كه او را از مدينه آورده‌ام ( سيره ج 1 ص 148 ) . [ 3 ] حزوره ( بر وزن قسوره ) بازارى بوده است در مكه كه جزء مسجد الحرام شده و يكى از درهاى معروف مسجد « باب الحزوره » است كه مردم « باب عزوره » به عين مىگويند ( مراصد الاطلاع ) .