اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
318
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
خويش خديجه دختر سعيد بن سهم برد و چون شب در آمد او را لباس پوشانيد و در انجمن بنى عبد مناف نشست و قصه عبد المطلب را بانها گفت و بعد از آن عبد المطلب با همان جامه بيرون مىرفت و در كوچه هاى مكه مىگشت و از همه مردم زيباتر بود . پس قريش مىگفتند : اين عبد المطلب است ، و نام عبد المطلب نام اصلى او « شيبه » را از ياد مردم برد . چون هنگام كوچ كردن مطلب به يمن فرارسيد ، به عبد المطلب گفت : پسر برادرم ، تو بجانشينى پدرت سزاوارترى ، پس امر مكه را بدست گير . عبد المطلب جاى مطلب را گرفت و مطلب در همان سفر يمن در « 1 » وفات كرد . پس عبد المطلب سرورى مكه را بدست گرفت و بزرگوارى و آقايى يافت و بمردم خوراك داد و شير و عسل نوشانيد تا نامش بلند گرديد و برتريش آشكار گشت و قريش بزرگوارى او را پذيرفت و پيوسته چنين بود . محمد بن حسن گفته است : كه چون بزرگوارى عبد المطلب به حد كمال رسيد و قريش برترى او را پذيرفت ، هنگامى كه در حجر خوابيده بود كسى را ديد كه نزد وى آمد و به دو گفت : اى ابو بطحاء برخيز و زمزم ، در نور ديده پيرمرد بزرگوار را حفر كن . پس بيدار شد و گفت : خدايا بار ديگر براى من در خواب آشكار كن . پس او را ديد كه مىگويد : برخيز و « بره » را حفر كن . گفت : بره چيست ؟ گفت : چيزى كه آن را از جهانيان دريغ داشته و به تو دادهاند . سپس گوينده اى را ديد كه به او مىگويد : اى ابو الحارث برخيز و « زمزم » را حفر نما ، چاهى كه آب آن تمام نمىشود و هرگز كم آب نمى گردد و حاجيان بسيار را سيراب مىكند [ 1 ] . سپس بار سوم خواب ديد كه برخيز و حفر كن . گفت چه حفر كنم ؟ گفت : حفر كن ميان سرگين و خون ، نزد كاوشگاه كلاغ سفيد شكم و خاكريز مورچگان ،
--> [ 1 ] قم يا ابا الحارث ، فاحفر زمزم ، لا تنزف و لا تذم ، تروى الحج الاعظم .