اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
263
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
پادشاهى را به دو داد و جامه و زيور شاهى را بر او پوشانيد و چون با نشان پادشاهى بيرون رفت عدى بن اوس بن مرينا به اسود گفت سزايت همين كه حرف مرا نشنيدى . نعمان كه بر عدى بن مرينا هم شاه شده بود به حيره رهسپار شد ، عدى بن مرينا كسانى از نزديكان و ياران نعمان را واداشت كه از عدى بن زيد نزد او بدگويى كنند و بگويند كه عدى بن زيد مىگويد پادشاه عامل او است و او نعمان را حكومت داده است و اگر او نبود نعمان به پادشاهى نمىرسيد و از اين گونه گفتار پيوسته در حضور نعمان گفتند تا او را بر عدى بن زيد بخشم آوردند . پس نعمان به عدى نوشت تو را سوگند مىدهم كه از من ديدن كنى . عدى از كسرى اجازه گرفت و نزد نعمان آمد . نعمان دستور داد او را در زندانى كه هيچكس بدان راه ندارد زندانى كنند . عدى را در نزد كسرى دو برادر بود بنام ابى [ 1 ] و سمى [ 2 ] ، يكى از اين دو دوستدار نابودى عدى و ديگر خواستار رهايى او بود . عدى در محبس شعر مىگفت تا مگر نعمان را بر سر مهر آورد ، بزرگوارى او را بازمىگفت و با يادآورى پادشاهان گذشته پندش ميداد ، ولى در نعمان اثرى نداشت و دشمنان عدى ، از آل مرينا ، نعمان را بر او بخشم مىآوردند و مىگفتند اگر رها شود تو را مىكشد و سبب نابودى تو مىگردد . پس چون عدى از نعمان نااميد شد به برادرش [ 3 ] نوشت : ابلغ ابيا على نايه و هل ينفع المرء ما قد علم بان اخاك شقيق الفؤاد كنت به والها ما سلم لدى ملك موثق بالحديد اما به حق و اما ظلم فلا تلفين كذات الغلام ان لا تجد عارما تعترم فارضك ارضك ان تاتنا تنم نومة ليس فيها حلم
--> [ 1 ] و او عمار است . [ 2 ] و او عمرو است ( كامل ص 285 ج 1 ) . [ 3 ] أبى كه با كسرى بود ( ايام العرب ص 16 ) .