اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
255
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
فراهم نمود و باصحاب خود گفت : تصميم گرفتهام نزد » زباء « فرستاده با او ازدواج كنم و كشورش را ضميمه كشور خويش گردانم . غلام كوتاهى از جذيمه بنام » قصير « [ 1 ] گفت اگر » زباء « شوهر ميخواست ديگران تو را مجال نميدادند . پس » جذيمه « نامه اى » به زباء « نوشت و او جواب داد كه نزد من بيا تا زنت گردم ، جذيمه نزد او رفت پس » قصير « به او گفت پيش از تو مردى را نديدم كه نزد عروس برده شود ، اينك اسبت » عصا « آماده است سوار شو و خود را نجات ده ، جذيمه نپذيرفت و چون بر » زباء « در آمد » زباء « ران خود را برهنه كرد و گفت راه و رسم عروسى همين است كه مىبينى ! جذيمه گفت تو را در وضع زنى نابكار و داه دراز تلاق و بىوفا مىنگرم . پس زباء ( رگهاى ) او را بريد تا ( هلاك شد ) و قصير بر اسب » عصا « سوار شد و گريخت . پس از كشته شدن » جذيمه « خواهرزاده اش » عمرو « بن عدى بن نصر بن ربيعة بن عمرو بن حارث بن مالك بن عمم بن نمارة [ 2 ] بن لخم جاى او را گرفت . قصير بعمرو گفت : مرا نافرمانى مكن . عمرو گفت : هر چه بفكرت ميرسد بگو . گفت : بينى مرا قطع كن و گوش مرا ببر و مرا رها كن . عمرو چنين كرد و قصير نزد زباء رفت و گفت من در خيرخواهى جذيمه چنان بودم كه ديده اى ، با - خواهرزاده اش عمرو هم تا آنجا وفادار ماندم كه او را به پادشاهى رساندم اكنون پاداش من از او اين بود كه با من چنين كرد كه مىبينى پس بدربار تو آمدم تا اينجا خدمتگزار باشم شايد خدا كشتن عمرو را بر دست تو قرار دهد ، پيوسته قصير براى جلب اطمينان زباء چاره جويى ميكرد تا او را براى تجارت بيرون فرستاد و بارها قصير كالاهاى بسيارى براى زباء وارد كرد و او را خوش آمد و به كار قصير اطمينان يافت و چون
--> [ 1 ] قصير بن سعد لخمى ( كامل ج 1 ص 199 ) . [ 2 ] بفتح عين و ميم و نون نماره .