ابراهيم عاملي ( موثق )

205

تفسير عاملي ( فارسي )

« قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الأَرْضِ » 55 مجمع : يوسف كه بحضور شاه رسيد به او گفت : دوست دارم تفصيل خوابى كه ديده‌ام از تو بشنوم ، او آن طورى كه شاه ديده بود بازگوى كرد ، شاه پرسيد علاج كار چيست ؟ او جواب داد : در سالهاى فراوانى زراعت زياد كنيد و با خوشه و ساقه ذخيره كنيد و يك پنجم مصرف كنيد كه بس خواهد شد ، و آنچه ذخيره شده است براى مردم مصر و اطراف آن كفايت است ، و مردم از نواحى و دور ميآيند و غلَّه مىبرند و سرمايه اى زياد كه براى ديگران نبوده براى تو فراهم خواهد شد . شاه پرسيد به كه ميتوان اين كار واگذاشت ؟ يوسف گفت : اين كار به من واگذار و اختيار خزانه هاى اين سرزمين و ملك خود را به من ده . « يَتَبَوَّأُ مِنْها حَيْثُ يَشاءُ » 56 مجمع : ابن كثير « نشاء » با نون به صيغه ى متكلَّم خوانده است و ديگران بياء به صيغه ى غايب قرائت كرده‌اند . روح البيان : اين شعرها را از حافظ و جامى نقل كرده است : ماه كنعانى من مسند مصر آن تو شد گاه آن است كه بدرود كنى زندان را شب يوسف چو بگذشت از درازى طلوع صبح كردش كار سازى چو شد كوه گران بر جانش اندوه برآمد آفتابش از پس كوه ز هر چيزى كه در عالم توان يافت چو من دانا كفيلى كم توان يافت به من تعويض كن تدبير اين كار كه نايد ديگرى چون من پديدار « فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَه مُنْكِرُونَ » 58 ابو الفتوح : عبد اللَّه عبّاس گفت : از آن روز كه برادران يوسف را بچاه انداختند تا روزى كه در مصر بحضور او آمدند چهل سال فاصله بود . و بعضى حكماء گفته‌اند : چون معصيت كرده بودند ديده ى بينائى آنها تاريك بود و چشم شناخت نداشتند ، از اين جهت گفته شده است : يوسف شناخت و آنها او را نشناختند . « قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ » 59 ابو الفتوح : يوسف چنان نمود كه برادران را نمىشناسد ، از آنها پرسيد : شما چه كاره هستيد ؟ آنها جواب دادند ما گوسفنددار