ابراهيم عاملي ( موثق )

193

تفسير عاملي ( فارسي )

جامى گفته است : بجرم خويش كرد اقرار مطلق برآمد زو صداى حصحص الحقّ بگفتا نيست يوسف را گناهى منم در عشق او گم كرده راهى نخست او را بوصل خويش خواندم چو كام من نداد از پيش راندم « ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْه » 52 مجمع : حسن بصرى و مجاهد و ضحّاك و قتاده و ابو مسلم گفته‌اند : اين جمله سخن يوسف است كه اين پيغام بپادشاه و پرسش از زنها براى اين است كه معلوم شود من خيانت نكرده‌ام و چون قرينه هست و نمودار است كه مقصود از اين گوينده يوسف است ، سخن او وصل سخن آن زن نقل شده است . جبّائى گفته است : اين جمله هم از سخن آن زن است يعنى اقرار من بگناه خود براى آن است كه يوسف بداند از آن ببعد كه او غايب و از من دور بود خيانت به او نكردم و اين تهمت را تكرار نكردم « 1 » . حسينى : ملك بيوسف پيغام داد كه زنان بگناه خويش اعتراف نمودند بيا تا بحضور تو ايشان را عقوبت كنم . يوسف فرمود كه غرض من عقوبت نبود « ذلِكَ لِيَعْلَمَ » اين درخواست بر آن كردم تا بداند عزيز - الخ . از يوسف زليخاى منسوب بفردوسى در حاشيه ى تفسير حسينى : سبك داد فرمان شه پاك رأى كه گرديد آن انجمن در سراى هر آنكس كه در مصر بودند زن بكاخ ملك در شدند انجمن زليخا و چندان زن بت پرست كه شان بود مجروح كفهاى دست بپرسيد از ايشان همانگاه شاه كه از چى است چندان نشان تباه

--> ( 1 ) كلام جبّائى بحقيقت نزديكتر است از گفتار ديگران و همه ميدانند كه شخص متّهم اگر كوچكترين كلامى بگويد كه از آن كمترين احساسى بجرم شود قاضى او را تبرئه نخواهد كرد ، و اينكه يوسف عليه السّلام صريحا بگويد « من خود را از گناه برى نميدانم » خود نحوه اقرارى است ، و هرگز شخص عامى چنين كلامى در چنين موقعيّتى نخواهد گفت تا چه رسد به پيغمبرى مانند يوسف صديق كه با آنهمه عقل سرو كارش با وحى و الهام خداوندى است . ( مصحح )