ابراهيم عاملي ( موثق )

252

تفسير عاملي ( فارسي )

دارد رابطه ى مخصوص با آن قدرت براى او هست كه براى ديگر موجودات نيست و همان رابطه ى مخصوص موجب بقاء او است كه هرگز فانى نمىشود ، و معاد انسان وابسته به همين رابطه است زيرا موجودات ديگر « 1 » فقطَّ موادّى هستند كه از قدرت پيدا شده‌اند و البتّه از آن قدرت هم جدا نيستند و پس از آنكه از اين صورت خارج شدند بهزاران صورتهاى ديگر تجزيه و تركيب مىشوند ، امّا انسان طورى پيدا شده است كه از آن قدرت فكر و اراده به او عنايت شده است و اين خاصيّتش قابل نابودى و زوال نيست و با اينكه مثل ديگران از صورت خود خارج و بهزاران صورت تبديل مىشود اين رابطه ى مخصوص كه فكر و اراده است قابل تجزيه و تبديل نيست . مطلب دوّم آنكه : معنى اين جمله را با توجّه بمطلب اوّل چنين مىفهميم كه چون شما مسلمين علاوه بر رابطه ى مادى كه با خداوند داريد بواسطه ى ايمان رابطه ى معنوى هم براى خود ايجاد كرده‌ايد . حشر و فراهم شدن شما بسوى خدا با ديگران تفاوت دارد كه آنها بموجب نهاد و طبيعت اصلى مربوط هستند و ليكن شما علاوه بر طبيعت باراده ى خود هم به آن جا مربوط شده‌ايد پس خود بسنجيد ارزش حشر خود را با ديگران ، كه آنها اجنبى و بيگانه هستند و شما اهل آن هستيد مانند دو دسته كه به جائى وارد شوند يكى با سابقه و دوست و ديگرى ناشناس كه قابل نيست در آينده به آن جا آشنا شود . بديهى است سعادت و بهره مندى براى دسته ى اوّل است و محروميّت و سرگردانى براى دسته ى دوم چه خوب گفته است صفيعليشاه در خطاب بدسته ى اوّل : جان عاريت يكى دادى بدوست چون بر او وارد شوى جان تو او است

--> ( 1 ) يعنى غير ذوى العقول و غير مكلفين .