ابراهيم عاملي ( موثق )
170
تفسير عاملي ( فارسي )
بر آنها گذشته و مليونها با اين دين و عقيده بودهاند و رفتهاند و هستند ، چگونه ممكن است يك عدّه ى كم تازه بعرصه رسيده از آنها بهتر باشد ؟ از جمله ى : « وَلَوْ آمَنَ » تا آخر آيت اوّل ممكن است جواب اين انديشه را بفهميم كه : در مرتبه ى اوّل دين اسلام آخرين درجه ى تكامل انسان است و آنها هم اگر اين را بپذيرند بسعادت مىرسند ، در مرتبه ى دوّم شما كه تازه با اين دين آشنا شدهايد و بدرستى دل بسته و سر بفرمان هستيد غير از آنهائى باشيد كه دوران زيادى را دينشان پشت سر نهاده است و با افكار و عقايد جوربجور رو برو شده است و الحاد و ترديد و شكّ در دلهاشان پيدا شده است ، و در نتيجه عدّه اى با عقيده ى ثابت باقى ماندهاند و بقيه از راه فسق و بيباكى در دين خود شاكّ و منحرف شدهاند . 3 - چون مسلمين آن روز محدود بودند و سر بفرمان و هيچكس از وظيفه ى خود كمترين تخلَّفى نمىكرد ، شايد آنها از جمله « تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » فهميدهاند كه بايد غير مسلمين را نهى كنند ، و شايد در انجام اين وظيفه مجبور بجنگ بشوند آيات دوّم و سوم دلدارى مسلمانان است كه هيچ گمان بد نبريد زيرا آنها بقدرى كج - انديش بودهاند و هستند كه همان انحراف بر ايشان كافى است و نتيجه اش دامنگير شان شده و مىشود . اينجا افسانه اى به نظر رسيد كه مناسب است براى تفريح و اطَّلاع آيندگان از زندگى گذشتگان : در شهر مشهد قديم كوچه هاى بيش از دو متر كم بوده است و روى آنها را هر كس به اندازه اى كه حقّ داشت اطاق مىساخت بطورى كه گاهى راه خانه و كوچه تبديل به دالان بسيار دراز و پر پيچ و خم مىشد و از تاريكى چند جا در روز بايستى چراغ باشد تا به آخرين منزل برسند ، و گاهى بواسطه ى خرابى سقف دالان ستونى در كنار ديوار مىزدند ، روزى دزدى وارد يكى از خانه ها شد و اثاثى برداشت و فرار كرد ، فرزند صاحب خانه پدر خود را خبر كرد و وادار كرد كه او را دنبال كنند ، او جواب داد : بابا ولش كن كه دالان او را بس است ، دزد با عجله فرار مىكرده است در