حمد الله مستوفي قزويني
69
تاريخ گزيده
گفت درويشى و بيم . گفتم [ عاقبت ] [ 1 ] را چه بهتر ؟ گفت خشنودى خداى تعالى . گفتم چه چيزست كه مروت را تباه كند ؟ [ گفت چهار چيز : بزرگان را بخيلى ، دانشمندان را عجب ، زنان را بى شرمى ، مزدان را دروغ . گفتم چه چيز است كه كار مردم پارسا تباه كند ؟ ] [ 2 ] گفت ستودن ستمكاران . گفتم اين جهان را بچه در توان يافت ؟ گفت بفرهنگ و سپاس دارى . گفتم چكنم تا بطبيب حاجت نباشد ؟ گفت كم خور و كم گوى و خواب به اندازه كن و خود را بهر كس ميالاى . گفتم از مردم كه عاقلتر ؟ گفت كم گوى بسيار دان . گفتم ذل از چه خيزد ؟ گفت از نياز ، گفتم نياز از چه خيزد ؟ گفت از كاهلى و فساد . گفتم رنج كه كمتر ؟ گفت آنكه تنهاتر . گفتم كه پر مشقتتر ؟ گفت آنكه پر عيالتر گفتم نامرادى از چه خيزد ؟ گفت از استعجال در مبرات . گفتم پادشاهان را بلندى از چه خيزد ؟ گفت از عدل و راستى . گفتم شرم از چه خيزد ؟ گفت دين داران را از بيم دين و بى دينان را از [ نادانى ] [ 3 ] . گفت چه چيزست كه حميت را ببرد ؟ گفت طمع . گفتم در جهان چه چيز نيكوتر ؟ گفت تواضع بى مذلت و رنج بردن در كارها نه از بهر دنيا و سخاوت نه از بهر مكافات . گفتم در جهان چه بدتر ؟ گفت تندى از پادشاهان و بخيلى از توانگران . گفتم اصل تواضع چيست ؟ گفت تازه رويى با فروتر از خود و دست بازداشتن از زنا . گفتم تدبير از كه پرسم تا مصيبت زده نشوم ؟ گفت از آنكه سه خصلت دارد : دين پاك و صحبت نيكان و دانش تمام . گفتم پادشاه را بچه چيز حاجت بيشتر افتد ؟ گفت بمرد دانا . گفتم در اين جهان كه بيگانه تر ؟ گفت نادانتر . گفتم در اين جهان كه نيكبختتر ؟ گفت آنكه كردار بسخاوت بيارايد و گفتار براستى . گفتم هيچ عز هست كه در آن ذل باشد ؟ گفت عز در پادشاه و عز با حرص و عز با عشق . گفتم از خوى خوش كدام گزينم تا در غربت غريب نباشم ؟ گفت از تهمت زده دور شو و كم آزار باش و ادب بجاى آور . گفتم حق مهتر بر كهتر چيست ؟ گفت آنكه رازش نگهدارد و نصيحت ازو باز نگيرد و بر وى مهترى ديگر نگزيند . گفتم عبادت چند بهره است ؟ گفت سه بهره : يكى بهرهء تن ، عمل كردن دوم
--> [ 1 ] - ساير نسخ يعنى ب ، ر ، ك : [ عافيت ] [ 2 ] - از نسخهء ب افتاده [ 3 ] - ف : دين داران