حمد الله مستوفي قزويني
70
تاريخ گزيده
بهرهء زبان ، ذكر كردن سيوم بهرهء دل ، فكر كردن . گفتم نشان دوست نيك چيست ؟ گفت آنكه خطاى تو بپوشد و ترا پند دهد و راز تو آشكارا نكند و بر گذشته نگويد چنين مىبايست . گفتم چكنم تا زندگانى بسلامت گذرد گفت پرهيز كن از استخفاف بر پادشاه وقت و علماى دين و دوست صادق . گفتم نيكوئى با كه بايد كرد ؟ گفت با عاقل و خداوند حسب . گفتم با چند گروه نيكويى نبايد كرد ؟ گفت با ابله و بدگوى و بدفعل . گفتم نيكويى به چند چيز تمام شود ؟ گفت بتواضع بى توقع و سخاوت بى منت و خدمت بى طلب مكافات . گفتم چند چيزست كه زندگانى بدان آسان گذرد ؟ گفت پرهيزكارى و بردبارى و بى طمعى . گفتم سرمايهء حرب كردن چيست ؟ گفتا عزم درست و نيرو و نشاط . گفتم حاجت خواستن به چند چيز تمام شود ؟ گفت بدانچه از كسى خواهى كه خوشخوىتر باشد و آن چيز خواهى كه سزاوارتر . گفتم چند چيزست كه از بيشى مستغنى نيست ؟ گفت خردمند اگر چه عاقل بود از مشورت مستغنى نباشد و جنگى اگر چه زورمند بود از حيلت مستغنى نگردد و سالك اگر چه پر طاعت باشد از زيادتى آن مستغنى نباشد . گفتم چكنم تا مردم مرا دوست دارند ؟ گفت در معامله ستم مكن و دروغ اذانگوى و به زبان كسى را مرنجان . گفتم از علم آموختن چه يابم ؟ گفت اگر بزرگى نامدار شوى و اگر درويشى توانگر شوى و اگر معروفى معروفتر شوى . گفتم خواسته از بهر چه به كار آيد ؟ گفت تا حق خويشان و نزديكان بگزارى و بسوى پدر و مادر ذخيره فرستى و توشهء آن جهان از بهر خود بردارى و دشمن را بدان دوست گردانى و دوست را بىنياز كنى گفتم چه چيزست كه اگر چه نخورند ، تن را سود دارد ؟ گفت شش چيز : جامهء نرم و ديدار نيكو و صحبت بزرگان و نيكى ديدن از دوستان و گرمابهء معتدل و بوى خوش . و منهم المجتهدون ازين نوع اكابر بسيار بودهاند آنچه حكايت ايشان از عجايب است نموده مىشود اول : اصحاب الكهفاند معاصر ملوك طوايف بودند ، در شام بحدود طرطوس . در شهر ايشان