حمد الله مستوفي قزويني
68
تاريخ گزيده
دانش و آهستگى . گفتم [ مهترى را كه شايد و مهتر كه باشد ] ؟ گفت مهترى آن كس را شايد كه نيك از بد بداند و مهتر آنكه كار بكاردان سپارد . گفتم حذر از كه بايد كرد تا رسته باشم ؟ گفت از ناكس چاپلوس [ خسيس ] [ 1 ] كه توانگر شده باشد . گفتم درين جهان چه چيز نيكوتر ؟ گفت تواضع بى مذلت و رنج بردن در كارها نه از بهر دنيا و سخاوت نه از بهر مكافات . گفتم درين جهان چه بدتر ؟ گفت تندى از پادشاهان و بخيلى از توانگران . گفتم سخىترين كس كيست ؟ گفت آنكه چون ببخشد شاد شود . گفتم بر مردم هيچ چيز عزيزتر از جان هست ؟ گفت سه چيزست كه جان بدان پرورند : [ دين داشتن و كين خواستن و رستن از سختى ] . [ 2 ] گفتم كدام چيزست كه همه آن را جويند و كسى بجملگى در نيابد ؟ گفت چهار چيز : تندرستى و راستى و شادى و دوستى مخلص . گفتم نيكى كردن به يا از بدى دور بودن ؟ گفت از بدى دور بودن سر همه نيكوئيهاست . گفتم [ هيچ هنر بود كه ] [ 3 ] وقتى بعيب باز گردد ؟ گفت سخاوت با منت . گفتم چونست كه مردم از حقير علم نياموزند ؟ گفت زيرا كه عالم ، حقير [ و حقير ] [ 4 ] ، عالم نباشد . گفتم چه چيزست كه دانش را بيارايد ؟ گفت راستى ، گفتم چه چيزست كه بر دليرى نشان بود ؟ گفت عفو كردن در قدرت . گفتم آن كيست كه در و هيچ عيب نيست ؟ گفت خداى تبارك و تعالى . گفتم از كارها عقلا را چه بهتر ؟ گفت آنكه بد را از بدى باز دارد . گفتم از عيبهاى مردم كدام زيانكارتر ؟ گفت آنكه برو پوشيده باشد . گفتم از زندگانى كدام ساعت ضايعتر ؟ گفت آن زمان كه بجاى كس نيكى تواند كرد و نكند . گفتم از فرمانها كدام خوار نبايد داشت ؟ گفت چهار فرمان : فرمان خداى تعالى و فرمان عقلا و فرمان پادشاه و فرمان مادر و پدر . گفتم كدام تخمست كه به يك جا بكارند و دو جا بر دهد ؟ گفت نيكى كردن در حق مردم : در اين جهان ، ازيشان پاداش بينند و در آن جهان از خداى تعالى ثواب يابند . گفتم بهتر از زندگانى چيست ؟ گفت فراغت و امن . گفتم بدتر از مرگ چيست ؟
--> [ 1 ] - ب ، ف : [ و خسيس ] [ 2 ] - ر : [ دين و دانش و كين خواستن ] [ 3 ] - ب : [ چه نيك بود كه ] [ 4 ] - ب ، ندارد