حمد الله مستوفي قزويني
36
تاريخ گزيده
كرد . چون پسران پيش يعقوب آمدند و بن يامين را نياوردند ، يعقوب از غصهء او و يوسف در كنج بيت الاحزان رفت و چندان بگريست كه نابينا شد . چون سيوم نوبت برادران يوسف بمصر رفتند ، او خود را بر ايشان ظاهر كرد و پيراهن بفرستاد تا بر چشم يعقوب ماليدند و بينا شد . چون برادران يوسف [ با پيراهن ] [ 1 ] ، از مصر بيرون آمدند ، يعقوب [ در كنعان ] [ 2 ] بوى جامه بشنيد . شعر يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند * كهاى روشن روان پير خردمند ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى بگفت احوال ما برق جهان است * گهى پيدا و ديگر دم نهانست گهى بر تارك اعلى نشينم * گهى تا پشت پاى خود نبينم اگر درويش بر حالى بماندى * سر و دست از دو عالم بر فشاندى يعقوب با پسران [ و مادر يوسف ] [ 3 ] و متعلقان بمصر رفتند و بواسطهء حكومت زير دست يوسف شدند و خواب او راست آمد . بعد از هفده سال يعقوب در گذشت . يوسف بعد ازو بيست و سه سال بزيست . مدت عمر يوسف عليه السلام نود و هفت سال . او را در تابوتى آبگينه نهادند و در ميان نيل دفن كردند و بعد از مدتى موسى عليه السلام تابوت او بر آورد تا در خليل الله دفن كند . جبرئيل عليه السلام بيامد و گفت او را حساب پادشاهى باز مىبايد داد ، در حضرت خليل الله راه ندارد و او را بيرون خليل الله دفن كردند . بر پادشاهان و وزراء و اركان دولت واجبست درين معنى تأمل نمودن و توشهء راه آخرت ساختن و تصور كردن كه جائى كه با يوسف عليه السلام اين خطاب رود ، احوال ديگران خود [ چون بود ] [ 4 ] . اسباط يازده فرزند يعقوب عليهم السلام را بعضى مورخان پيغمبر مرسل مىدانند و
--> [ 1 ] - در نسخهء ب ، نيست [ 2 ] - فقط در نسخهء ر ، در ، ك : [ در كنعان يعقوب گفت بوى پيراهن يوسف مىآيد ] [ 3 ] - ك ، ر : [ و مادرشان ] [ 4 ] - ف ، ك : [ چه بود ] ، ر : [ چه خواهد بود ]