حمد الله مستوفي قزويني
35
تاريخ گزيده
و زليخا را معذور داشتند . زليخا عزيز را الزام كرد تا به جهت دفع تهمت ، يوسف را محبوس گردانيد . يوسف عليه السلام را علم تعبير كرامت شد . از بهر زندانيان تعبير كردى تا چون شرابدار و خوان سالار پادشاه را بگناهى بزندان آوردند . ايشان به جهت امتحان خوابى ساختند و از و تعبير پرسيدند و او تعبير خوابشان بگفت . ايشان گفتند ما امتحان مىكرديم يوسف گفت قلم رفت و تعبير آن خواب واقع شد . يوسف با شرابدار گفت چون پيش پادشاه مصر ملك ريان رسى مرا با [ ياد آور ] . [ 1 ] حق تعالى غيرت آورد و او را هفت سال از خاطر شرابدار فراموش كرد تا چون ملك ريان بخواب ديد كه هفت گاو لاغر هفت گاو فربه را بخوردند ، جهت تعبير خواب ، يوسف با [ خاطرش آمد ] . [ 2 ] [ شرابدار احوال يوسف با ملك مصر بگفت ] [ 3 ] . از يوسف تعبير پرسيدند گفت هفت سال قحط بود و هفت سال فراخى و تدبير كرد تا در سال فراخى احتكار كنند . ملك ريان او را بر غلات خود حاكم كرد و بعد از اندك مدتى عزيز نيز در گذشت . ملك ريان جاى عزيز كه [ خزانه دار ] [ 4 ] مىبود بيوسف داد . يوسف زليخا را بخواست . درين وقت يوسف سى و دو ساله بود و زليخا سى ساله و هنوز بكر بود ، جهت آنكه عزيز عنين بود و يوسف را از زليخا دو پسر آمد : افراييم و ميشا . در سالهاى فراخى غلات جمع كرد و در سالهاى قحط مىفروخت . چون قحط شايع شد ، [ ده برادر ] [ 5 ] يوسف برفتند و از و غله خريدند و او ايشان را بشناخت و احوال پرسيد . اما خود را بر ايشان ظاهر نكرد و گفت اگر اين نوبت برادر كهين با خود نياوريد ، غله بشما نفروشم و بضاعت ايشان در ميان غله پنهان كرد . ايشان با پيش يعقوب آمدند . يعقوب در كار عزيز مصر و نگرانى او باحوال فرزندان او و آنكه بضاعت در ميان غله نهاده متردد شد . دوم نوبت چون پسران يعقوب به خريدن غله [ رفتند ] [ 6 ] ، بشفاعت بسيار ، بن يامين را با خود ببردند . يوسف خواست كه او را پيش خود باز گيرد پيمانه در ميان غلهء او پنهان كرد تا چون ظاهر شد ، بدان بهانه او را پيش خود باز گرفت و خود را برو ظاهر
--> [ 1 ] - ب و ف : [ ياد آر ] [ 2 ] - ك : [ خاطر شرابدار ] [ 3 ] - نسخهء ر فقط [ 4 ] - ك : [ خزينه دار ] ، ر : [ خزينه دارى ] [ 5 ] - ك ، ر : [ ده برادران ] [ 6 ] - ب : [ آمدند ]