حمد الله مستوفي قزويني
34
تاريخ گزيده
يوسف ابن يعقوب عليهما السلام ، چون خوبصورتترين بنى آدم بود ، روزى در آئينه نگريد ، با خود گفت اگر من غلام بودمى ، قيمت من كه توانستى كرد ؟ خداى تعالى غيرت آورد ، تا برادرانش او را به بيست درم بفروختند . و آن چنان بود كه يوسف عليه السلام در خواب ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره او را سجده كردند . يعقوب گفت اين خواب را از برادران پنهان دار كه تعبير چنان است كه پدر و مادر و يازده برادر زير دست تو شوند . چون اين سخن ببرادران رسيد ، برو دشمن شدند و او را باجازت پدر بتماشا بردند و در چاهى فرو هشتند و يعقوب را گفتند كه او را گرگ بخورد و پيراهن او به خون گوسفندى آلوده كرده به پدر نمودند . يوسف را مردى كاروانى از چاه بر آورد و بامدادان كه برادران بتفحص احوال او رفتند ، [ او را در دست كاروانى يافتند ] [ 1 ] ، ناچار او را به بيست درم به دو بفروختند . آن مرد او را بمصر مىبرد و در راه خرمى مىكرد كه از بهاى يوسف او را مايهء تمام حاصل شود . يوسف با خود گفت جاهل مرديست ، مرا به بيست درم خريده است اگر خريدار نيكو افتد مضاعف بخرد . چون حق تعالى افكندگى يوسف در حق خود بديد ، كار بمرتبهاى رسيد كه عزيز مصر كه خازن پادشاه بود ، او را پنج بار برابر مشك و زن كرد و بخريد و در مصر مشك از زر طلا بقيمتترست . عزيز را زنى بود ، زليخا [ 2 ] نام ، بر يوسف عاشق شد . يوسف در آن روز هفده ساله بود و زليخا پانزده ساله : هر دو در غلواء حسن . زليخا يوسف را به خود خواند . اجابت نكرد . زليخا از بيم آنكه اين سخن گفته شود ، از يوسف پيش عزيز گله كرد كه يوسف با من دست درازى خواست كرد . عزيز تفحص نمود . گناه از زليخا بود . زنان اكابر مصر زليخا را نكوهش كردند . زليخا خواتين را جمع كرد و هر يك را ترنجى و كاردى بدست داد تا ببرند و در آن حال يوسف را بديشان نمود ايشان در حسن يوسف چنان متحير شدند كه بىخبر بجاى ترنج دستها بريدند و گفتند ما هذا بشر [ 3 ]
--> [ 1 ] - فقط در نسخهء ب . [ 2 ] - نام اين زن در تفاسير راعيل يا راحيل است و معلوم نيست چطور بزليخا تبديل يافته و اول بار اين اسم بدين صورت در كتاب منسوب بفردوسى يعنى يوسف و زليخا ديده مىشود . [ 3 ] - قران : سورهء يوسف ، 32