حمد الله مستوفي قزويني

294

تاريخ گزيده

جعفر يقطين را بطلب خمس غنائم فرستاد . ابو مسلم نامهء خليفه بينداخت و گفت پسر سلامه كه باشد و او را چه حد آن است كه از من اموال خواهد . چون خبر بخليفه رسيد ، جواب نوشت كه از سر آن غنائم برخاستيم و امارت شام و خراسان بر تو مقرر است . چه سعى تو درين دولت ، زيادت از آن است كه بامثال اين معانى مقابله توان كرد . بايد كه بر شام نائبى بگمارى و روى بدرگاه آرى كه در كليات امور ملك به تو احتياج است . ابو مسلم جواب داد كه چه حاجت كه پسر سلامه مرا امارت دهد . من خود به زخم شمشير دارم . حسن بن قحطبه ملازم ابو مسلم بود . بخليفه نوشت كه آن ديو كه در دماغ عمت جاى كرده بود ، اكنون در درون ابو مسلم است ، يعنى هوس خلافت دارد . خليفه ازين سخن عظيم متأثر شد . عمزادهء خود ، عيسى بن موسى را كه دوست جانى ابو مسلم بود ، بطلب او فرستاد و بمواعيد و استظهار و تغليظ ايمان ، از [ رى ] [ 1 ] باز خواند . وزير ابو مسلم ، مصلحت مراجعت نمىديد . ابو مسلم سخن او نشنيد و بدرگاه خليفه آمد و خليفه تا سه روز او را راه نداد . اما چندان نوازش فرمود و تكلفها فرستاد كه ابو مسلم بغلط افتاد . روز چهارم او را بخلوت راه داد . ابو مسلم در كار خليفه متردد شد . از وزير تدبير پرسيد . وزير گفت تركت الرأى بالرى . اين مثل گشت . ابو مسلم شمشيرى حمايل داشت . خليفه گفت شنيدم از عمم شمشير قيمتى بدست تو افتاده است ، بنماى . ابو مسلم شمشير بر كشيد و بخليفه داد . گفت نى ، اين ديگرست . [ خليفه چون تيغ بدست گرفت ] [ 2 ] ، گفت ياد دارى كه با من چها كرده‌اى ؟ در عهد برادرم بر تو سلام كردم ، جواب ندادى و بعد از برادرم خواستى كه حق باطل كنى و به عمزاده‌ام عيسى دهى و مرا پسر سلامه خواندى و سر شيعهء ما را ، سليمان بن كثير را ، بى گناه بكشتى . ابو مسلم گفت اى امير المؤمنين از آن حق خدمتها ياد كن كه من بر اين دولت ثابت كرده‌ام . خليفه گفت آن كارها قوت دولت ما كرد نه شوكت و مردى تو و اگر كار بكردار تو بودى بر پشه‌اى قادر نشدى و دست بر دست زد . ابو مسلم

--> [ 1 ] - ب ، ندارد - م : وى [ 2 ] - ف : خليفه چون تيغ ازو بستد .