حمد الله مستوفي قزويني
261
تاريخ گزيده
به دو تعلق گرفت و او كوفه بمغيرة بن شعبه و بصره به زياد بن ابيه [ 1 ] داد و نسبت زياد به ابو سفيان قبول كرد و او را برادر خواند و دمشق را دار الملك ساخت . چون بصره ، بشب ، از دزدان و مفسدان ناايمن بود ، با زياد گفت تا در آنجا شرايط سياست بتقديم رساند . زياد در بصره منادى كرد كه هيچكس بشب از خانه بيرون نيايد و هر كه را ببينند ، ابقاء نخواهد بود . در شب اول ، يك هزار و هشتصد آدمى بقتل آمدند و در شب دوم چهار صد و در شب سيوم سى ، بعد از آن كس را زهره نبود ، از بيم سر ، پاى از خانه بيرون نهادن . شبى ناگاه اعرابئى را بگرفتند . گفت منادى نشنيدم . به زيادانها كردند . گفت اگر چه راست ميگويد ، اما گذاشتن او سبب خلل سياست باشد . او را نيز بكشت . بعد از آن ، كس را زهرهء تردد نبود . زياد منادى كرد كه بشب در دكانها نبندند و اگر خسارتى افتد ، من تاوان كشم . در مدت حكومت او كس ، در بصره ، در دكانها نيست . وحوش بشب در شهر مىآمدند و آلات دكانها بر هم مىزدند . عرب ، از نى شباك ساختند و جهت دفع وحوش ، بر در دكانها نهادند و آن رسم هنوز در عرب باقيست . در سنهء خمسين ، بعد از مرگ مغيرة بن شعبة ، كوفه نيز به زياد بن ابيه تعلق گرفت و در سنهء ثلاث و خمسين التماس كرد تا مكه نيز به دو داد .
--> [ 1 ] - ابن زياد كه گاهى بنام زياد بن عبيد و گاهى به علت نامعلوم بودن پدرش زياد بن ابيه يا باسم مادرش زياد بن سميه ناميده مىشود ، از دهاة عرب است . مادرش سميه كنيز حارث بن كلده طبيب ثقفى بود . پس از آنكه دو فرزند آورد بنامهاى ابو بكره نفيع و نافع ، حارث بدون آنكه اقرار بهمخوابگى خود با سميه كرده باشد ، او را بغلام رومى خود عبيد تزويج كرد و زياد به دنيا آمد . بعضى گويند كه ابو سفيان در زمان جاهليت ، روزى از ابو مريم السلولى شراب فروش ، زنى خواست و او سميه را براى او آورد و زياد ازين همخوابگى در سال اول هجرت بوجود آمد . بهر حال زياد بزرگ شد و به علت استعداد فراوان و فصاحت تمام ، اول بار بوسيلهء ابو موسى اشعرى در كار وارد شد و در زمان عمر نيز كارش رو بترقى گذاشت تا اينكه در خلافت على بن ابى طالب حكومت فارس يافت . پس از در گذشتن على بن ابى طالب ، زياد ابتدا با معاويه مخالفت كرد ولى با وساطت مغيرة بن شعبه ، زياد بيعت معاويه را پذيرفت و پيش او رفت . معاويه او را باستناد همان داستان زناى ابو سفيان و شهادت ابو مريم ، برادر خود دانست . اين داستان ، در تاريخ اسلام به استلحاق معروف است . ( رك . ابن الاثير ، مروج الذهب ، يعقوبى ) .