محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6551
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كرد . خليل و ريان بكوشيدند و جمعى از مردم طف را فراهم آوردند و به دهكدهء بسمى رفتند و آنجا مقيم شدند و ماهى هور را در زورقهاى كوچكى كه از نهرهاى تنگ و رخنه هاى كم آب كه كشتى و زورقهاى عادى در آن نمىرفت ، عبور مىداد ، پياپى به اردوگاه خبيث مىفرستادند . بسبب اقامت اين دو كس ، در آنجا كه گفتيم ماهى هور پياپى به اردوگاه خبيث مىرسيد ، آذوقهء بدويان نيز با چيزها كه از صحرا مىآوردند مىرسيد و مردم اردوگاه وى در گشايش بودند ، تا وقتى كه يكى از ياران فاجر كه به قلوص پيوسته بود به نام على پسر عمر ، معروف به نقاب ، از ابو احمد امان خواست و خبر مالك بن بشران را با وى بگفت كه در نهر دينارى اقامت دارد و به سبب اقامت وى در آنجا ماهى هور و محمولات بدويان به اردوگاه خبيث مىرسد . پس موفق ، زيرك وابستهء خويش را با كشتى و زورقها به محلى كه خواهرزادهء قلوص آنجا بود فرستاد كه با وى و مردم اردوگاهش نبرد كرد و جمعى از آنها را بكشت و جمعى را اسير گرفت ، از اين رو مردم آن اردوگاه پراكنده شدند و مالك به فرار بنزد خبيث رفت كه وى را با جمعى به انتهاى نهر معروف به يهودى فرستاد كه آنجا در محلى نزديك به نهر معروف به فياض اردو زد و از مجاورت شوره زار فياض ، آذوقه به اردوگاه خبيث مىرسيد . ( 605 خبر مالك و اقامت وى در انتهاى نهر يهودى و اينكه آذوقه از آن سوى ، به اردوگاه فاجر مىرسد ، به ابو احمد رسيد و او به پسر خويش ابو العباس دستور داد كه سوى نهر امير و نهر فياض رود تا واقع خبرى را كه به دو رسيده بود معلوم دارد . سپاه روان شد و به جمعى از بدويان برخورد به سالارى يكى كه از صحرا شتر و گوسفند و خوردنى آورده بود . ابو العباس به آنها تاخت و جمعىشان را بكشت و بقيه را اسير كرد . از آن قوم بجز سرشان نجات نيافت ، وى بر ماديانى كه زير ران داشت تاختن كرد و بگريخت . همه شتر و گوسفند و خوردنى كه بدويان آورده بودند