محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6504
تاريخ الطبرى ( فارسي )
برگزيده بود ، سحرگاهان به محل اجتماعشان رسيد و نبردى سخت كرد كه در آن بسيار كس از قهرمانان و مردان دليرشان كشته شدند و هزيمت شدند . ابو العباس به سالارشان ثابت بن ابو دلف دست يافت و بر او منت نهاد و زنده اش داشت و او را به يكى از سرداران خويش پيوست ، تيرى به لؤلؤ رسيد كه از آن جان داد . در آن روز گروهى بسيار از زنانى كه به دست زنگيان بودند نجات يافتند . ابو العباس بگفت تا آنها را رها كنند و به كسانشان پس دهند و همه چيزهايى را كه زنگيان فراهم آورده بودند بگرفت . پس از آن ابو العباس به اردوگاه خويش بازگشت و بگفت تا ياران وى خويشتن را آسايش دهند تا با آنها سوى سوق الخميس رود . نصير را پيش خواند و دستور داد ياران خويش را براى رفتن آنجا آرايش دهد . نصير گفت : « نهر الخميس تنگ است ، تو به جاى بمان و اجازه بده من بروم و آن را ببينم . » اما نخواست نصير را رها كند تا به خويشتن آنجا را ببيند و پيش از آمدن پدرش ابو احمد آنچه را بايسته بود درباره آن بداند كه همانوقت نامهء ابو احمد به دو رسيده بود كه آهنگ آمدن دارد . ( 565 محمد بن شعيب گويد : ابو العباس مصر شد ، به من گفت : « ناچار بايد وارد سوق الخميس شوم . » گفتمش : « اگر ناچار چنين خواهى كرد شمار كسانى كه در كشتى همراه مىبرى بسيار نباشد ، بيشتر از سيزده غلام نباشد ، ده تيرانداز و سه كس نيزه به دست كه با وجود تنگى نهر ازدحام در كشتى را خوش ندارم . » گويد : ابو العباس براى رفتن آماده شد و سوى مقصد روان شد نصير پيشاپيش وى بود تا به دهانه برمساور رسيد . نصير به دو گفت : « مرا پيش فرست . » كه چنان كرد . نصير با پانزده كشتى برفت ، سردارى از جمله وابستگان به نام دالجويه از ابو العباس اجازه خواست كه پيشاپيش وى روان شود كه اجازه داد و او روان شد ، ابو العباس نيز