محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5947
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وقتى واثق مىخواست باز گردد افشين به دو گفت : « سرور مرا سلام گوى و به دو بگوى از تو مسئلت دارم كه معتمدى را از جانب خويش به نزد من فرستى كه آنچه را مىگويم ، از جانب من برساند . » پس معتصم به حمدون بن اسماعيل دستور داد . حمدون به روزگار متوكل بداشتهء سليمان بن وهب بود ، در بداشتنگاه افشين ، و وقتى اين حديث را مىگفت آنجا بود . حمدون گويد : معتصم مرا سوى افشين فرستاد و گفت : « دراز گويى مىكند ، معطل مشو . » گويد : به نزد وى در آمدم طبق ميوه پيش روى او بود و به يكى يا بيشتر از آن دست نزده بود به من گفت : « بنشين . » نشستم . مىخواست با دهقانمآبى مرا استمالت كند ، گفتمش : « تفصيل ميار كه امير مؤمنان به من دستور داده پيش تو معطل نشوم ، مختصر كن . » گفت : « به امير مؤمنان بگوى با من نكويى كردى و اعتبارم دادى و بر كسان مسلطم كردى ، آنگاه دربارهء من سخنى را پذيرفتى كه به نزد تو محق نبود و در بارهء آن با عقل خويش انديشه نكرده بودى . چگونه مىشود و چگونه رواست كه من آن كنم كه به تو رسيده و گفتهاند كه من نهانى به منكجور گفتهام قيام كند و تو مىپذيرى . گفتهاند من به سردارى كه به مقابلهء منكجور فرستادهام گفتهام با وى نبرد مكن جز به اندازه اى كه معذور باشى و اگر كسى را از ما ديدى از مقابل او هزيمت شو . تو آن مردى كه نبرد ديده اى و با مردان جنگيده اى و سپاهها را به كار گرفته اى . چگونه مىشود كه سالار سپاه به سپاهى كه با قومى مقابله مىكند بگويد : چنين كند و چنين نكند . و اين كاريست كه انجام آن بر هيچكس روا نيست و اگر چنين چيزى شدنى بود ، نمىبايد از دشمنى كه هدف وى را مىدانى باور كنى ، در صورتى كه رعايت من شايسته تر است . من فقط بنده اى از بندگان توام و پروردهء توام . اى