محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5948

تاريخ الطبرى ( فارسي )

امير مؤمنان ! مثل من و تو چون آن كس است كه گوساله اى را پرورد تا آن را چاق كرد و درشت شد و وضعش نكو شد ، ( 113 يارانى داشت كه راغب بودند از گوشت آن بخورند . به دو گفتند كه گوساله را سر ببرد و اين را از آنها نپذيرفت . همگى اتفاق كردند و روزى به دو گفتند : « واى تو ، اين شير را براى چه مىپرورى ، اين درنده است و بزرگ شده و درنده چون بزرگ شود به جنس خويش باز مىگردد . » به آنها گفت : « واى شما اين گوسالهء گاو است ، درنده نيست . » به دو گفتند : « اين درنده است ، از هر كه مىخواهى بپرس . » آنگاه به نزد همه كسها كه مىشناختند رفتند و گفتند : « اگر در بارهء گوساله از شما پرسيد بگوييد اين درنده است . و هر وقت آن مرد از كسى دربارهء آن پرسش مىكرد و مىگفت : « اين گوساله را مىبينى چه نيكوست ؟ » آن كس مىگفت : « اين درنده ايت ، اين شير است ، واى تو . » پس او بگفت تا گوساله را سر بريدند . من كه آن گوساله‌ام چگونه مىتوانم شير باشم . در بارهء من ، خدا را خدا را به ياد آر . مرا پرورده اى و اعتبار داده اى ، سرور منى و مولاى منى از خدا مسئلت دارم كه قلب ترا سوى من بگرداند . حمدون گويد : پس برخاستم و بازگشتم و طبق را به همان وضع كه بود واگذاشتم كه به چيزى از آن دست نزده بود . پس از آن چيزى نگذشت كه گفتند : « دارد مىميرد . » يا « مرده است . » معتصم گفت : « او را به پسرش نشان بدهيد . » پس او را برون كشيدند و پيش پسرش افكندند كه ريش و موى خويش را بكند ، آنگاه دستور داد تا وى را به منزل ايتاخ بردند . راوى گويد : و چنان شد كه احمد بن ابى داود ، افشين را از بداشتنگاه به دار العامه خواند و به دو گفت : « اى حيدر ، به امير مؤمنان خبر رسيده كه تو ختنه نكرده اى . » گفت : « آرى » .

--> [ ] كلمه متن