محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5998
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و صيف و عمر بن فرج و ابن زيات و احمد بن خالد ، ابو الوزير ، در خانه سلطان حاضر شدند و مصمم شدند با محمد بن واثق بيعت كنند كه نوجوانى ريش نياورده بود ، پيراهنى سياه با يك كلاه رصافى به دو پوشانيدند ، ديدند كه قدش كوتاه است . وصيف گفت : « مگر از خدا نمىترسيد ، خلافت را به كسى چون اين مىدهيد كه نماز با وى روا نيست . » گويد : پس در بارهء كسى كه خلافت را به دو دهند بحث كردند و چند كس را ياد كردند . از يكى كه با اينان در خانه حضور داشته بود آوردهاند كه گويد : از آنجا كه بودم در آمدم و بر جعفر متوكل گذشتم كه در پيراهنى بود و شلوارى و با ابناى تركان نشسته بود ، به من گفت : « چه خبر ؟ » گفتم : « كارشان قطع نشد . » گويد : آنگاه وى را خواندند ، بغاى شرابى خبر را با وى بگفت و او را بياورد ، گفت : « بيم دارم واثق نمرده باشد . » گويد : پس او را بر واثق گذرانيدند كه وى را بديد جامه بر او كشيده ، پس بيامد و بنشست ، احمد بن ابى داود جامهء بلند به دو پوشانيد و عمامه نهاد و ميان دو ديدهء وى را بوسه زد و گفت : « اى امير مؤمنان سلام بر تو باد با رحمت خدا و بركات وى . » پس از آن واثق را غسل دادند و بر او نماز كردند و به گورش كردند و بى درنگ سوى دار العامه رفتند . هنوز او را لقب متوكل نداده بودند . ( 155 گويند : روزى كه با وى بيعت كردند بيست و شش سال داشت و مقررى سپاه را براى هشتماه بداد . كسى كه بيعت نامه را براى وى نوشت محمد بن عبد الملك زيات بود كه در آن وقت بر ديوان رسائل بود . پس از آن براى انتخاب لقب وى فراهم آمدند . ابن زيات گفت : « وى را المنتصر بالله نام مىدهيم . » كسان در بارهء آن سخن