محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5988
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از وى نمىپذيرفتند و فرستادگانش را دشنام مىگفتند و به نبرد وى دلبستگى مىنمودند آخرين فرستادگانى كه سوى آنها روانه كرد دو كس بودند : يكيشان از بنى عدى بود از قوم تميم و ديگرى از بنى تمير ، كه تميمى را بكشتند و نميرى را با چند زخم از پاى در آوردند . از اين رو بغا از مرأة سوى آنها رفت . رفتن بغا سوى بنى نمير در آغاز صفر سال دويست و سى و دوم بود . وارد درهء نخل شد و برفت تا وارد نخيله شد و كس پيش آنها فرستاد كه نزد من آييد . بنى ضيبهء نمير حركت كردند و سوى خويش رفتند به سمت چپ جبال السود كه كوهى است آن سوى يمامه و بيشتر مردمش از باهلهاند . راوى گويد : بغا كس از پى آنها فرستاد كه از رفتن بنزد وى خوددارى كردند . يك دسته سوى آنها فرستاد كه بديشان دست نيافت ، پس دسته ها فرستاد و از آنها كس بكشت و اسير گرفت . آنگاه با جمع همراهان خويش كه جز كم توانان و تبعه كه در اردوگاه به جاى مانده بودند و نزديك هزار كس بودند به تعقيبشان رفت . وقتى با آنها روبرو شد كه به قصد وى فراهم آمده بودند و براى جنگش گرد هم شده بودند ، در آن وقت نزديك به سه هزار كس بودند ، در محلى كه آن را روضة الابان مىگفتند و بطن السر ، در دو منزلى قرنين و يك منزلى اضاخ . مقدمهء بغا را هزيمت كردند و پهلوى راست وى را عقب راندند و نزديك به صد و بيست تا صد و سى كس از ياران وى را كشتند و نزديك به هفتصد تا از شتران سپاه وى را با يكصد اسب پى كردند و بنه ها را با چيزى از مالها كه همراه بغا بود به غارت بردند . احمد به من گفت : وقتى بغا با آنها رو به رو شد به آنها حمله برد اما شب بر او چيره شد ، بغا قسمشان من داد و دعوتشان ميكرد كه بازآيند و به اطاعت امير - مؤمنان درآيند . محمد بن يوسف جعفرى در اين باب با آنها سخن ميكرد كه مىگفتند : « اى محمد پسر يوسف به خدا در ميان ما زاده شدى اما حرمت خويشاوندى را نداشتى و با اين بردگان و كافران بنزد ما آمدى كه به كمكشان با ما پيكار كنى به