محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5989
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خدا عبرتها به تو مىنماييم . » و سخنانى از اين گونه . گويد : و چون صبح نزديك شد محمد بن يوسف به بغا گفت : « پيش از آنكه صبح روشن شود و كمى شمار ما را ببينند و بر ما جرئت آرند نبرد آغاز كن » . اما بغا از او نپذيرفت و چون صبح روشن شد و شمار همراهان بغا را بديدند به ما حمله آوردند . پيادگانشان را پيش روى نهاده بودند و سوارانشان را پشت سر و چهارپايان و گوسفندانشان را پشت سر آنها . گويد : پس ما را هزيمت كردند ، چندان كه هزيمت ما به اردوگاهمان رسيد و به هلاكت خويش يقين كرديم . گويد : چنان بود كه خبر به بغا رسيده بود كه گروهى از سواران بنى نمير در جايى از ديارشان هستند و نزديك دويست سوار از ياران خويش را سوى آنها فرستاده بود . گويد : در آن اثنا كه ما در آن حال بوديم ، نزديك هلاكت ، و بغا و همراهانش هزيمت شده بودند ، گروهى كه بغا شبانگاهى سوى آن سواران فرستاده بود از جايى كه رفته بود باز مىگشت ( 148 و پشت سر بنى نمير رسيد كه با بغا و يارانش چنان كرده بودند ، پس در سوتكهاى خويش دميدند و چون نميريان صداى سوتكها را شنيدند و كسانى را كه از پشت سرشان آمده بودند بديدند گفتند : « به خدا اين برده خيانت آورد . » و پشت بكردند و فرارى شدند . سوارانشان از آن پس كه به جان از پيادگان دفاع كردند آنها را رها كردند . احمد بن محمد به من گفت : از پيادگان آنها كسى جان نبرد و تا آخر كشته شدند ، اما سواران بر پشت اسبان شتابان فرار كردند . » اما غير احمد بن محمد گويد : بغا و ياران وى از صبحگاه تا نيمروز به حال هزيمت بودند و اين به روز سه شنبه بود سيزده روز رفته از جمادى الاخر سال دويست و سى و دوم . آنگاه مردم نمير به غارت و پى كردن شتران و اسبان سرگرم شدند تا