محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6364
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آمدند ، سپس او را از در حير روبروى قبله مسجد جامع برون كشيدند كه سوى جوسق برند . وى بر استرى پالاندار بود ، و چون او را به نزد مناره رسانيدند ، يكى از ياران مفلح از پشت سر ضربتى به شانه اش زد كه نزديك بود وى را از استر بيندازد ، پس از آن سرش را بريدند و پيكرش را آنجا رها كردند . سر را سوى خانهء مهتدى بردند و كمى پيش از غروب آنجا رسانيدند ، سر در دامن قباى يكى از غلامان مفلح بود و خون از آن مىچكيد . وقتى سر را به نزد مهتدى رسانيدند به نماز مغرب ايستاده بود و سر را نديد ، آن را بيرون بردند كه پاكيزه كنند ، وقتى مهتدى نماز خويش را بسر برد به دو خبر دادند كه صالح را كشتهاند و سرش را آوردهاند . پيش از اين نگفت كه خاكش كنيد و تسبيح گفتن خويش را آغاز كرد . وقتى خبر به منزل صالح رسيد بانگ ناله برخاست . شب را بدين گونه گذرانيدند و چون روز دوشنبه شد ، هفت روز رفته از صفر ، سر صالح بن وصيف را بر نيزه اى ببردند و بگردانيدند و بانگ زدند : چنين است سزاى كسى كه مولاى خويش را بكشد . سر را ساعتى به نزد باب العامه نصب كردند ، آنگاه ببردند . سه روز پياپى چنين كردند . به وقت آويختن سر صالح ، سر بغاى صغير را نيز بياوردند ، به روز دوشنبه ، و به كسانش دادند كه به خاكش كنند . از يكى از وابستگان آوردهاند كه گويد : مفلح را ديدم كه سر بغا را ديد و بگريست و گفت : « خدايم بكشد اگر قاتل ترا نكشم . » و چون روز پنجشنبه شد ، چهار روز مانده از صفر ، موسى سر را به نزد ام - الفضل دختر وصيف فرستاد كه زن نوشرى بود و پيش از آن زن سلمة بن خاقان بوده بود . از يكى از بنى هاشم آوردهاند كه گفته بود : « موسى بن بغا را به كشته - شدن صالح تهنيت گفتم . گفت : « دشمن امير مؤمنان بود و درخور كشته شدن