محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6360
تاريخ الطبرى ( فارسي )
وصيف به روزگار بغا بوده بود ، بايكباك نيز در مقام پيشين خويش باشد و سپاه به دست كسى باشد كه اكنون هست تا وقتى كه صالح نمودار شود و مقرريشان داده شود و روزيهايشان مطابق دستخطها پرداخت شود . » گفت . « خوب : » و قوم روان شدند و چون به مقدار پانصد ذراع برفتند اختلاف كردند : جمعى گفتند : « رضايت آورديم . » و جمعى گفتند : « رضايت نياورديم . » فرستادگان مهتدى به نزد وى رفتند كه قوم پراكنده شدهاند و آهنگ رفتن دارند . در اين وقت موسى برفت و مردم پراكنده شدند و سوى جاهاى خويش رفتند ، در كرخ و دور سامرا . وقتى صبحگاه شنبه شد فرزندان وصيف و جمعى از وابستگان و غلامانشان برنشستند ، مردم بانگ « سلاح برداريد » زدند و ياران پيادهء صالح بن وصيف اسبان عامه را به غارت بردند ، آنگاه برفتند و در سامرا اردو زدند بر سمت درهء اسحاق بن - ابراهيم ، به نزد مسجد لجين ، كنيز فرزنددار متوكل . در اين وقت ابو القاسم به آهنگ خانهء مهتدى بر نشست و در راه خويش بر - آنها گذشت كه در وى آويختند و در اطرافيان و غلامانش كه همراه وى بودند ، به دو گفتند : « پيامى از ما به امير مؤمنان برسان . » گفت : « بگوييد . » اما پراكنده گفتند و در گفتارشان ماحصلى نبود جز آنكه صالح را مىخواهيم . پس او برفت و اين را به امير مؤمنان و موسى رسانيد ، جمع سرداران نيز حضور داشتند . يكى كه در آن مجلس حضور داشته بود گويد : كه موسى بن بغا گفت : « صالح را از من مىطلبند ! گويى من او را نهان كردهام و او به نزد من است ، اگر به نزد آنهاست بايد نمودارش كنند . » و چون اين خبر بنزدشان مؤكد شد كه قوم فراهم آمدهاند و مردمان سوى آنها روانند