محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6336
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بگردانيد ، فيروز كبير به تعقيب وى رفت و چون ديد كه در تعقيب او مصر است خودى را كه به سر داشت به طرف فيروز پرتاب كرد كه بازنگشت . پس سپر خويش را به طرف وى پرتاب كرد كه بازنگشت . پس سينه پوش آهنينى را كه داشت به طرف وى پرتاب كرد كه بازنگشت و با وى به نهر حرب رسيد . فتح خويشتن را در نهر حرب افكند و جان برد . فيروز با چيزهائى كه فتح از سلاح خويش سوى وى افكنده بود بازگشت و آن را به نزد سالار زنگيان برد . شبل گويد : براى ما حكايت كردند كه در آن روز فتح از بلندى در نهر حرب جست . محمد بن حسن گويد : اين حديث را با فضل بن عدى دار مىگفتم ( 432 كه گفت : « من آن روز با سعديان بودم ، فتح سينه پوش آهنين نداشت يك سينه بند حرير زرد داشت . آن روز پيكار كرد تا هيچكس به پيكار نماند پس سوى نهر حرب رفت و در آن جست و به سمت غربى رسيد » و اين حكايت كه ريحان از خبر فيروز آورده درست نيست . شبل گويد : ريحان مىگفت : « فيروز را از آن پيش كه به نزد سالار زنگيان رسد ديدم كه قصهء خويش را با من بگفت با قصهء فتح و سلاح را به من نمود . » گويد : زنگيان به كار گرفتن سلاح و جامهء كشتگان پرداختند . من از كنار نهر دينارى برفتم . يكى را ديدم زير نخلى كه كلاه حرير داشت و پاپوش قرمز و جبه . وى را گرفتم ، نامه هايى را كه همراه داشت به من نشان داد و گفت : « اين نامه هاى قوم است ، از مردم بصره كه مرا با آن فرستادهاند . » عمامه اى به گردنش انداختم و او را به نزد سالار زنگيان كشيدم و خبر دستگير شده را با وى بگفتم . از نام وى پرسيد ، گفت : « من محمدم پسر عبد الله و ابو الليث كنيه دارم ، از مردم اصبهانم ، بنزد تو آمدهام كه به همراهيت راغبم » كه او را پذيرفت . چيزى نگذشت كه تكبير شنيد ،