محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6329
تاريخ الطبرى ( فارسي )
از چهار كس بود كه در مسجد عباد بپاخاسته بودند در ميان آنها بود كه آن روز به وى پيوست ، به دو گفت : « چرا چندين مدت از من بازماندى ؟ » گفت : « نهان بودم و چون اين سپاه برون شد ، جزو آن شدم . » گفت : « مرا از اين سپاه خبر ده كه كيانند و شمار همراهان آن چند است ؟ » گفت : « در حضور من از غلامان يك هزار و دويست جنگاور برون شدند . از ياران زينبى ، هزار كس ، و از بلاليان و سعديان نزديك دو هزار كس . دويست سوار دارند . وقتى به ابله رسيدند ميانشان با مردم آنجا اختلاف افتاد و همديگر را لعن گفتند و غلامان محمد بن ابى عون را دشنام گفتند . آنها را در ساحل عثمان به جا نهادم و پندارم فردا صبحگاه به نزد تو مىرسند . » گفت : « وقتى به نزد ما رسيدند مىخواهند چه كنند ؟ » گفت : « مىخواهند سواران را از سندادان بيان بيارند اما پيادگان از دو سمت نهر سوى تو مىآيند . » وقتى صبح شد پيشتازى فرستاد كه خبر بگيرد ، پيرى ناتوان و بيمار را برگزيد كه متعرض او نشوند . اما پيشتاز وى باز نگشت و چون دير كرد فتح حجام را فرستاد با سيصد كس ، يحيى بن محمد را نيز به سندادان فرستاد و به او گفت به بازار بيان رود . فتح بيامد و به او خبر داد كه آن قوم به گروهى انبوه سوى وى روانند و از دو سوى نهر مىآيند . در بارهء مد پرسيد ، گفتند : « هنوز آغاز نشده . » گفت : « هنوز سوارانشان وارد نشدهاند . » آنگاه محمد بن مسلم و على بن ابان را بگفت كه براى مقابلهء آنها در نخلستان بنشينند . خود وى بر كوهى مشرف بر آنها بنشست . چيزى نگذشت كه علمها و مردان نمودار شدند و به زمين منسوب به ابو العلاى بلخى رسيدند كه پيوسته به دبيران است .