محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6328
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ريحان گويد : مرا با گروهى از ياران خويش به حجر فرستاد كه كاروان [ 1 ] و سپاه آنها را در سمت نخل در جانب غربى بيان بجوييم . سوى محلى رفتيم كه گفته بود آنجا رويم . در آنجا هزار و نهصد كشتى يافتيم كه گروهى از داوطلبان با آن بودند و كشتيها را بداشته بودند ، وقتى ما را بديدند كشتىها را رها كردند و غارت شده و برهنه عبور كردند و به طرف جوبك رفتند . ما كشتىها را برانديم تا به نزد وى رسانيديم و چون كشتيها را ببرديم بگفت تا بر زمينى بلند فرشى براى وى گسترند و بنشست . در كشتيها جمعى از حج گزاران بودند كه مىخواسته بودند از راه بصره بروند ، بقيه آن روز را تا به وقت غروب آفتاب با آنها سخن كرد و آنها همه گفتار وى را تصديق - كردن گرفتند و گفتند : « اگر خرجى اضافى داشتيم با تو مىمانديم . » پس بگفت كه آنها را به كشتيهاشان بردند . و چون صبح شد آنها را بياورد و قسمشان داد كه كسى را از شمار ياران وى خبر ندهند و كارش را به نزد كسى كه از آنها در بارهء وى پرسش مىكند كوچك نكنند . فرشى را كه همراه داشتند به او عرضه كردند كه آن را با فرشى كه داشت عوض كرد و گفت قسم ياد كنند كه از مال ( 426 يا كالاى سلطان چيزى همراه ندارند . گفتند : « يكى از ياران سلطان همراه ما است . » وى را احضار كرد و آن مرد قسم ياد كرد كه از ياران سلطان نيست و كسى است كه مقدارى خوردنى همراه دارد كه مىخواهد به بصره ببرد . صاحب كشتىاى را كه وى در آن بوده بود حاضر كردند و در بارهء وى قسم ياد كرد كه با خوردنىها تجارت مىكند كه وى را رها كرد ، حجگزاران را نيز رها كرد كه برفتند . مردم سليمانان به بيان آمدند كه مقابل وى بود بر سمت شرقى نهر ، و يارانش با آنها سخن كردند ، حسين صيدنانى كه در بصره مصاحبت وى مىداشته بود و يكى
--> [ 1 ] كلمهء متن .