محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5979
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شايد بيمار است يا عقلش ديگر شده . » گويى نمىخواست كه احمد به سبب وى كشته شود . واثق گفت : « وقتى ديديد من به طرف وى برخاستم هيچكس با من برنخيزد كه من قدمهاى خويش را به طرف وى ( به نزد خدا ) و خيره مىنهم » . آنگاه صمصامه شمشير عمر بن معديكرب زبيدى ، را كه در خزانه بود و به موسى هادى هديه شده بود خواست . به سلم خاسر شاعر دستور داد كه شمشير را وصف كند كه آن را وصف كرد و به دو جايزه داد . آنگاه واثق صمصامه را گرفت . شمشيرى بود پهن كه از پايين وصله داشت ، سه ميخ خورده بود كه شمشير را بوصله پيوسته بود . سوى احمد بن نصر رفت كه ميان خانه بود . سفره اى چرمين خواست كه احمد را در ميان آن كشيدند . طنابى خواست كه به سرش محكم كردند و طناب را كشيدند . واثق ضربتى به او زد كه بر پى گردن فرود آمد ، آنگاه ضربت ديگر زد ، آنگاه سيماى دمشقى شمشير خويش را كشيد و گردنش را زد و سرش را بريد . گويند : بغاى شرابى ضربت ديگرى به او زد ، واثق با لبهء ( 139 صمصامه ضربتى به شكمش زد ، آنگاه وى را ببردند و به محوطه اى كه بابك آنجا بود رسانيدند و در آنجا بياويختند . در پاى وى يك جفت قيد بود ، شلوار و پيراهنى به تن داشت . سرش را به بغداد بردند و روزى در سمت شرقى و چند روز در سمت غربى نصب كردند ، پس از آن به سمت شرقى بردند و محوطه اى اطراف سر ، برآوردند و روى آن خيمه اى زدند و كشيكبانان بر آن گماشتند و آن محل به نام سر احمد بن نصر شهره شد . رقعهء مكتوبى به گوش وى آويخته بودند كه اين سر كافر مشرك گمراه احمد بن نصر است ، از آنها كه خدايش به دست بندهء خدا هارون امام ، الواثق بالله ، امير مؤمنان بكشت ، از آن پس كه در بارهء خلق قرآن و نفى تشبه بر ضد وى حجت آورد ، و توبه را بر او عرضه كرد ، و به او فرصت بازگشت به حق داد اما بجز عناد و تاكيد نخواست . سپاس خداى را كه وى را زودتر سوى جهنم و عقوبت المانگيز خويش برد . امير مؤمنان