محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6316
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « اين كار روا نيست مگر اينكه بدانيم نظر اين قوم چيست و آيا قاتل ، اين كار را با موافقت آنها كرده ؟ و بخواهيم كه وى را به ما دهند ، اگر ندادند نبرد با آنها بر ما رواست . » پس با شتاب آنها را ببرد كه سوى نهر ميمون بازگشتند و در مسجدى كه در آغاز كار خويش در آن اقامت گرفته بود ، اقامت گرفت و بگفت تا سرهايى را كه همراه وى آورده بودند نصب كردند . ابو صالح نوبى را گفت كه اذان گويد و او اذان گفت و به دو سلام امارت گفت . آنگاه برخاست و با ياران خويش نماز عشا كرد و شب را آنجا بسر برد . روز بعد برفت تا به كرخ رسيد و از آن گذشت و به وقت نماز نيمروز به دهكده اى رسيد به نام جبى . از گدارى كه به او نمودند از دجيل گذشت ، وارد دهكده نشد و بيرون آن ماند . به ساكنان دهكده پيام داد كه بزرگان آنجا و بزرگان مردم كرخ بيامدند و بگفتشان تا براى وى و يارانش بايسته هاى ضيافت نهند كه آنچه را مىخواست بنهادند و شب را به نزد آنها بسر كرد . صبحگاهان يكى از مردم جبى اسبى تيره رنگ به دو هديه كرد ، اما زين و لگامى نيافت . ( 417 پس آن را با طنابى افسار زد و برگ خرما بر آن بست و برنشست و برفت تا به نزد نهر عباسى عتيق رسيد و از آنجا بلدى گرفت براى سيب كه نهر دهكده معروف به جعفريه است . مردم قريه از آمدنش خبر يافتند و از آنجا بگريختند . وارد دهكده شد و در خانهء جعفر بن سليمان فرود آمد كه در بازار بود و يارانش در بازار پراكنده شدند و يكى را كه يافته بودند به نزد وى آوردند . در بارهء نمايندگان هاشميان از وى پرسش كرد كه گفت : « آنها در بيشه ها هستند . » و او جربان را فرستاد كه سرشان را به نزد وى آورد كه يحيى بود پسر يحيى ، معروف به زبيدى ، از جمله وابستگان زياديان . در بارهء مال از او پرسيد كه گفت : « مالى به نزد من نيست . » دستور داد گردنش را بزنند . وقتى از كشته شدن هراسان شد به چيزى كه نهان كرده بود مقر شد . علوى كس با وى فرستاد كه دويست دينار و پنجاه دينار و هزار درم به نزد وى آورد و اين نخستين چيزى بود كه به دست