محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6303

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پرسش كردند . چنان كه به من گفته‌اند قوم با مفلح سخن مىكردند اما او چون خواب زده پاسخى به آنها نمىداد . وقتى با وى بسيار سخن كردند به آنها گفت : « نامهء امير موسى به من رسيده با اين تأكيد كه وقتى نامهء وى به من مىرسد آن را از دست ننهم تا سوى وى روان شوم . من از كار شما غمينم ولى راهى براى مخالفت امير نيست . » اما موسى نتوانست از رى به سامرا بيايد تا وقتى كه نامه به دو رسيد كه معتز هلاك شده و مهتدى از پى وى به خلافت برخاسته و اين ، وى را از آهنگ رفتن كه داشت بازداشت و از آن رو كه كار معتز كه مىپنداشت بدان مىرسد ، از دست رفته بود . وقتى دستور بيعت مهتدى به دو رسيد يارانش از بيعت وى خوددارى كردند ، سپس بيعت كردند و خبر بيعت آنها سيزده روز رفته از ماه رمضان همين سال به سامرا رسيد . پس از آن وابستگانى كه در سپاه موسى بودند از آن مالها كه صالح بن وصيف از دبيران و نزديكان معتز و متوكل درآورده بود خبر يافتند . از اين رو بر مقيمان سامرا حسد آوردند و از موسى خواستند كه آنها را به سامرا ببرد . مفلح نيز به رى به نزد موسى رفت و طبرستان را به حسن بن زيد واگذاشت . از كاشانى آورده‌اند كه گفته بود : « برادرزاده‌ام از رى به من نوشت كه مفلح را به رى ديده بود و از سبب بازگشت وى پرسيده بود ، و او گفته بود كه وابستگان نخواستند بمانند و وقتى آنها باز مىگشتند ، از ماندن وى كارى ساخته نبود . » پس از آن موسى خراج سال دويست و پنجاه و ششم را حواله داد به روز يكشنبه ، هلال رمضان سال دويست و پنجاه و پنجم ، و چنان كه گفته‌اند به روز يكشنبه مقدار پانصد هزار درم دريافت كرد . مردم رى فراهم آمدند و گفتند : « خداى امير را قرين عزت بدارد به پندار تو وابستگان به سامرا باز مىروند از آن رو كه پندارند مقررى آنجا بسيار است ، اما تو و يارانت از آنچه قوم آنجا دارند بيشتر و فراوانتر داريد . اگر رأى