محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6277
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كس با وى نبود . در باتلاق و كوه و راه نگريست ، سپس به باتلاق نزديك شد و سپاه على ابن حسين را با دقت بديد ، ياران على او را دشنام دادن گرفتند و گفتند : « اى رويگر ، ترا به درهء مراجل و قماقم پس مىفرستيم . » اما يعقوب خاموش بود و به پاسخ آنها چيزى نمىگفت . گويد : وقتى آنچه را مىخواست با دقت بديد ، بازگشت و سوى ياران خويش رفت . گويد : و چون فردا شد ، به هنگام نيمروز با ياران و مردان خويش بيامد تا به كنار باتلاق رسيد كه بر سمت دشت كرمان بود ، آنگاه بگفت تا ياران وى از اسبان خويش پياده شدند و بنه هاى خويش را پايين آوردند . گويد : آنگاه صندوقى را كه همراه داشت گشود . ابن حماد گويد : گويى آنها را مىبينم كه يك سگ گرگى بياوردند آنگاه بر اسبان خويش نشستند ، همه برهنه ، و نيزه هاى خويش را به دست گرفتند . گويد : پيش از آن على بن حسين ياران خويش را آرايش داده بود و به صفها بر گذرگاهى كه ميان كوه و باتلاق بود جاى داده بود ، آنها مىپنداشتند كه يعقوب راهى ندارد و گذرگاهى جز آن نيست كه از آن عبور تواند كرد . ( 386 گويد : آنگاه سگ را بياوردند و در باتلاق افكندند . ما و ياران على آنها را مىديديم و به آنها و سگ مىخنديديم . گويد : چون سگ را در باتلاق افكندند سگ در آب به سوى اردوگاه حسين ابن على شنا كردن گرفت و ياران يعقوب از دنبال سگ اسبان خويش را در آب راندند ، نيزه هاى خويش را به دست داشتند و از دنبال سگ راه مىپيمودند . وقتى على بن - حسين ديد كه يعقوب بيشتر باتلاق را به طرف وى و يارانش پيمود ، تدبيرش شكسته شد و در كار خويش حيران ماند ، فقط اندك زمانى گذشت كه ياران يعقوب از پشت سر ياران على بن حسين از باتلاق برون شدند و همين كه نخستين كسانشان از آن درآمدند ياران على فرارى شدند و به آهنگ شهر شيراز برفتند كه اگر ياران يعقوب از باتلاق