محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6275

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « اى فلان بزرگتر و سنگينترين آن را بنگر ، و در پاهاى طوق نه و غلى بر وى بنه . » آنگاه با ياران طوق كه اسيرشان كرده بود نيز چنين كرد . راوى گويد : آنگاه بگفت تا صندوقهاى ديگر را گشودند كه در آن طوقها بود و بازو بندها كه گفت : « اى طوق اين چيست ؟ » گفت : « على آن را به من داد كه ياران سختكوش خويش را طوق و بازو بند دهم . » گفت : « اى فلان ، آن طوق و آن بازو بند را برگير و فلان را طوق و بازو بند بده . » آنگاه با ياران خويش چنين كرد تا همه را طوق و گردن بند داد و با صندوقهاى ديگر نيز چنين كرد . گويد : وقتى يعقوب گفت كه دست طوق را بكشند كه آن را در غل نهد ، دستمالى به ساق دست وى بسته بود . گفت : « اين طوق اين چيست ؟ » گفت : « خدا امير را قرين صلاح بدارد حرارتى يافتم و رگ زدم . » يعقوب يكى از همراهان خويش را پيش خواند و بگفت تا پاپوش وى را از پايش بكشد كه چنين كرد و چون پاپوش را از پايش كشيد پاره هاى نان خشك از پاپوش برون ريخت و گفت : « اى طوق اين پاپوش من است كه از دو ماه پيش از پاى خويش در نياورده‌ام ، نانم در پاپوشم است كه از آن مىخورم و در بسترى پا نمىنهم ، اما تو به شراب و سرگرمى نشسته اى و با اين تدبير مىخواستى با من نبرد و پيكار كنى . » وقتى يعقوب بن ليث از كار طوق فراغت يافت ، وارد كرمان شد و آنجا را به تصرف آورد كه تا سيستان جزو قلمرو وى شد . در اين سال يعقوب ليث وارد فارس شد و على بن حسين را اسير گرفت .