محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6239

تاريخ الطبرى ( فارسي )

به ولايتدارى بصره و يمامه و بحرين پرچمى بست . ( 355 گروهى از ياران بغا و وصيف ، اين را براى آنها نوشتند و از محمد بن عبد الله بيمشان دادند . وصيف و بغا به روز سه شنبه ، پنج روز مانده از ربيع الاول ، برنشستند و به نزد محمد بن عبد الله رفتند . بغا به دو گفت : « اى امير شنيده‌ام كه ابو عون كشتن ما را تعهد كرده است . اين قوم با ما خيانت آوردند و بر خلاف قرار فيما بين عمل كردند به خدا اگر بخواهند ما را بكشند قدرت آن را ندارند . » محمد بن عبد الله براى آنها قسم ياد كرد كه چيزى نميداند ، بغا سخنانى سخت گفت ، اما وصيف او را باز مىداشت . وصيف گفت : « اى امير ، قوم خيانت آورده‌اند ، ما دست مىداريم و در - خانه هايمان مىنشينيم تا كسى بيايد و ما را بكشد . » وصيف و بغا با جمعى آمده بودند ، پس از آن به منزلهاى خويش رفتند و سپاهيان و غلامان خويش را فراهم آوردند و به كار استعداد و خريدن سلاح و پراكندن مال در ميان همسايگان خويش پرداختند ، تا سلخ ربيع الاول . و چنان شد كه وقتى قرب بيامد ، محمد بن عبد الله دبير خويش محمد بن عيسى را سوى بغا و وصيف فرستاده بود كه با وى بيامدند تا به نزد خانهء محمد بن عبد الله رسيدند كه نزديك پل بود . جعفر كرد و ابن خالد برمكى به آنها رسيدند و هر كدام لگام يكيشان را گرفتند و گفتند : « شما را خوانده‌اند كه سوى اردوگاه برند كه قومى را براى شما فراهم آورده‌اند تا كشته شويد . » پس ، از آنجا بازگشتند و جمعى را فراهم آوردند و براى هر كس روزانه دو درم معين كردند و در منزلهاى خويش بماندند . و چنان بود كه وصيف خواهر خويش سعاد را به نزد مؤيد فرستاده بود كه مؤيد در دامن او بوده بود ، از قصر وصيف هزار هزار دينار كه آنجا زير خاك بود ، در آوردند و آن را به مؤيد داد . مؤيد با معتز سخن كرد كه از وصيف راضى شود كه