محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6225
تاريخ الطبرى ( فارسي )
محمد بن موسى منجم را به اردوگاه ابو احمد فرستاد كه نامهء محمد را به او برسانند . نامه در بارهء چيزهايى بود كه مستعين وقتى گفته بودندش خويشتن را خلع كند ، خواسته بود . نامه را به او رسانيدند آنچه را خواسته بود پذيرفت و پاسخ نوشت كه تيولش دهند و در مدينهء پيمبر صلى الله عليه و سلم جاى گيرد و رفت و آمدش از مكه به مدينه باشد و از مدينه به مكه كه اين را از وى پذيرفت . اما مستعين قانع نشد مگر اينكه ابن كرديه آنچه را خواسته بود به نزد معتز برد و با وى رو برو سخن كند كه او به خط خويش بنويسد كه اين را مىپذيرد و ابن - كرديه با آن روان شد . سبب اينكه مستعين خلع را پذيرفت ، چنان كه گفتهاند ، آن بود كه وصيف و بغا و ابن طاهر در اين باب با وى سخن كردند و مشورت دادند كه با آنها درشت گويى كرد . وصيف گفت : ( 345 « تو به ما دستور دادى باغر را بكشيم و كارمان به اينجا رسيد ، تو ما را به كشتن اتامش كشانيدى و گفتى كه محمد نيكخواه نيست . » و پيوسته او را بيم مىدادند و با وى حيله مىكردند . محمد بن عبد الله به دو گفت : « تو به من گفتى كه كار ما سامان نمىگيرد مگر از اين دو كس بياساييم . » و چون اتفاق كردند ، به خلع شدن تن داد و شرطهايى را كه براى خويش بر آنها مىنهاد به قلم آورد ، و اين ، يازده روز رفته از ذى حجه بود . وقتى روز شنبه شد ، ده روز مانده از ذى حجه ، محمد بن عبد الله برنشست و با همهء فقيهان و قاضيان به رصافه رفت ، آنها را گروه گروه به نزد مستعين برد و بر او شاهدشان كرد كه كار خويش را به محمد بن عبد الله طاهرى سپرده است . آنگاه دربانان و خادمان را به نزد وى برد و جواهر خاص خلافت را از وى بگرفت و به نزد وى ببود تا پاسى از شب برفت .