محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6217

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اى امير ، حلمى گسترده تر از آن تو نديده‌ام . » گفت : « اى ابو عبد الله ، چيزى را موفقتر از صبورى در قبال آنها نديده‌ام ، و ناچار چنين بايد كرد . » گويند : و چون صبح شد به نزد درآمدند و بانگ زدند . ابن طاهر به نزد مستعين رفت و از او خواست كه بر آنها نمودار شود و آرامشان كند و وضع خويش را با آنها بگويد . مستعين از بالاى در بر آنها نمودار شد . برد را بر تن داشت با جامهء بلند . ابن طاهر نيز پهلوى او بود ، براى آنها به نام خداى قسم ياد كرد كه از ابن طاهر بد گمان نيستم و سالمم و از وى نگرانى ندارم و خلع نكرده و وعده شان داد كه فردا برون مىشود كه با ايشان نماز كند و بر آنها آشكار مىشود . آنگاه از آن پس كه تنى چند از آنها كشته شد ، همگان برفتند . و چون روز جمعه شد مردم خيلى زود بانگ برداشتند و مستعين را مىخواستند ، اسبان على پسر جهشيار را كه در خراب بود بر در پل شرقى ، به غارت بردند و هر چه در خانهء وى بود غارت شد و او بگريخت مردم همچنان تا به هنگام برآمدن روز ايستاده بودند ، آنگاه وصيف و بغا و پسرانشان و غلامانشان و سردارانشان با داييهاى مستعين بيامدند و همگى سوى در شدند ، وصيف و بغا با خواصشان به درون رفتند . داييان مستعين نيز با آنها سوى دهليز رفتند و بر اسبان خويش بماندند . ابن طاهر حضور داييان را بدانست و به آنها اجازهء پياده شدن داد ، اما نپذيرفتند و گفتند : « اينكه روز پياده شدن ما از پشت اسبانمان نيست تا ما و همگان بدانيم كه در چه حاليم . » فرستادگان همچنان به نزد ايشان مىرفتند اما آنها خوددارى مىكردند ( 339 تا محمد بن عبد الله بخويشتن به نزد آنها شد و خواست كه پياده شوند و به نزد مستعين درآيند . به دو گفتند : « عامه شنيده‌اند و بنزدشان به صحت پيوسته كه تو قصد دارى مستعين را خلع كنى و با معتز بيعت كنى و سرداران را فرستاده اى كه براى معتز بيعت بگيرند و