محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6216
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آمدند ، رشيد سوى آنها رفت ، براى سلام گفتن ، كه گويى صلح رخ داده است . به آنها سلام گفت و هر كس از آنها را كه مىشناخت به برگرفت ، لگام اسب وى را بگرفتند و او را ببردند و پسرش را از دنبال او . و چون روز دوشنبه شد ، رشيد به در شماسيه شد و با كسان سخن كرد و گفت : « امير مؤمنان و ابو احمد سلامتان مىگويند و مىگويند : هر كه به اطاعت ما درآيد تقربش دهيم و جايزه اش دهيم و هر كه جز اين را برگزيند بهتر داند . » پس همگان وى را دشنام گفتند ، سپس وى بر همه درهاى شرقى بگشت و چنين گفت كه بر هر درى دشنامش مىگفتند ، معتز را نيز دشنام مىگفتند . و چون رشيد چنين كرد همگان قصد ابن طاهر را بدانستند و سوى جزيرهء مقابل خانهء وى رفتند و بر او بانگ زدند و دشنامهاى زشت گفتند . سپس به در وى رفتند و چنان كردند . راغب خادم به نزد آنها رفت و به آنچه كرده بودند ترغيبشان كرد و گفت كه آنچه را به يارى مستعين مىكنند بيشتر كنند ، آنگاه به محوطه اى رفت ( 338 كه سپاه آنجا بود و با آنها و جمعى كسان ديگر كه نزديك سيصد كس بودند ، مسلح به در ابن طاهر رفتند و كسانى را كه آنجا بودند عقب راندند و پسشان زدند و پيوسته با آنها نبرد كردند تا به دهليز [ 1 ] خانه رسيدند ، مىخواستند در درونى را بسوزانند اما آتش نيافتند و چنان بود كه همه شب را در جزيره گذرانيده بودند و ابن طاهر را دشنام مىگفتند و به زشتى منسوب مىداشتند . از ابن شجاع بلخى آوردهاند كه گفته بود : به نزد امير بودم كه با من سخن مىكرد و نارواييهايى را كه هر كس به دو مىگفت مىشنيد تا نام مادر وى را گفتند كه بخنديد و گفت : « اى ابو عبد الله ، نمىدانم چگونه نام مادر مرا دانستهاند ؟ كه بسيارى از كنيزكان ، ابو العباس ، عبد الله بن طاهر ، نمىدانستند اسم وى چيست ؟ » به دو گفتم :
--> [ 1 ] كلمهء متن .