محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6112

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه در معدهء وى بود و به طرف قلبش بالا آمد و درگذشت ، بيمارى وى سه روز يا نزديك آن بود . يكى از يارانمان به من گفت حرارتى احساس كرد و يكى از كسانى را كه براى وى طبابت ميكردند پيش خواند كه دستور رگ زدن داد و با نشتر مسموم رگ زد كه مرگش از آن بود . طبيبى كه رگ او را زده بود سوى منزل خويش رفت و احساس حرارت كرد ، يكى از شاگردان خويش را خواست و گفت رگ وى را بزند و نشترهاى خود را پيش روى او نهاد كه بهتر از همه را انتخاب كند ، نشتر مسموم نيز كه رگ منتصر را با آن زده بود جزو آن بود و آن را از ياد برده بود . شاگرد در ميان نشترهايى كه پيش روى او نهاده بود ، بهتر از نشتر مسموم نيافت و رگ استاد [ 1 ] خويش را با آن بزد كه قضيهء آن را نمىدانست و چون يار وى در آن نظر كرد بدانست كه هلاك شدنى است و هماندم وصيت كرد و همانروز بمرد . ( 252 گويند : در سر خويش بيمارىاى يافت ، ابن طيفورى روغنى در گوش وى ريخت كه سرش ورم كرد و بيدرنگ بمرد . به قولى ابن طيفورى وى را از حجامتگاهش مسموم كرد . از وقتى كه خلافت به دو رسيد تا وقتى كه بمرد پيوسته از كسان مىشنيدم كه مىگفتند : مدت بقايش فقط شش ماه خواهد بود ، مانند شيرويه پسر خسرو قاتل پدر خويش ، و اين بر زبان خاصه و عامه روان بود . از بشر خادم آورده‌اند ( چنان كه گويند وى از جمله كسانى بود كه در ايام امارت منتصر متصدى بيت المال بودند ) كه مىگفته بود : « روزى منتصر در ايام خلافتش در ايوان خويش خفته بود كه بيدار شد و ميگريست و مىناليد . گويد : جرئت نكردم در بارهء گريستنش از او پرسش كنم ، پشت در ايستادم ، عبد الله بن عمر با زيار بيامد و ناليدن و گريستن او را بشنيد و به من گفت : « اى بشر ! واى

--> [ 1 ] كلمهء متن .