محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6113

تاريخ الطبرى ( فارسي )

تو . او را چه مىشود ؟ » به دو گفتم كه خفته بود و گريه كنان بيدار شد . به دو نزديك شد و گفت : « اى امير مؤمنان ، خدا چشمت را گريان نكند براى چه مىگريى ؟ » گفت : « اى عبد الله نزديك من آى . » و چون نزديك وى شد به دو گفت : « خفته بودم ، به خواب ديدم كه گويى متوكل به نزد من آمد و گفت : « اى محمد واى تو . مرا كشتى و با من ستم كردى و خلافتم را به خدعه گرفتى ، به خدا پس از من جز روزهايى اندك از آن بهره ور نشوى ، آنگاه سرانجامت جهنم است كه بيدار شدم و بى اختيار مىگريم و مىنالم . » عبد الله به دو گفت : « اين خواب است كه راست باشد و دروغ ، خدايت عمر مىدهد و خرسند مىدارد ، اكنون نبيذ بخواه و تفريح آغاز كن و به خواب اعتناء مكن . » گويد : چنين كرد ، اما پيوسته شكسته خاطر بود تا بمرد . گويند : منتصر در بارهء كشتن پدر خويش با گروهى از فقيهان مشورت كرد و رفتار وى را با آنها بگفت و چيزهاى زشت از او نقل كرد ، كه خوش ندارم در اين كتاب بيارم ، كه گفتند او را بكشد و كارش چنان شد كه برخى از آن را ياد كرديم . در بارهء وى آورده‌اند كه وقتى بيماريش سخت شد مادرش به نزد وى شد و از حالش پرسيد كه گفت : « به خدا دنيا و آخرت من برفت . » ( 253 از ابن دهقانه آورده‌اند كه گويد : پس از كشته شدن متوكل روزى به مجلس منتصر بوديم ، مسدود طنبورى حكايتى گفت ، منتصر گفت : « اين به چه وقت بود ؟ » گفت : « شبى كه نه منع كننده اى بود و نه بازدارنده اى . » و اين منتصر را خشمگين كرد . از سعيد بن سلمهء نصرانى آورده‌اند كه گويد : احمد بن خصيب خرسند پيش ما