محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6091

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خلافت منتصر ، محمد بن جعفر كسانى كه از پيش يادشان كرديم به شب چهارشنبه با وى بيعت كردند . از يكى از آنها آورده‌اند كه چون صبح چهارشنبه شد سرداران و دبيران و سران و شاكريان و سپاهيان و ديگران در جعفريه حضور يافتند ، احمد بن خصيب مكتوبى را به آنها خواند كه ضمن آن از جانب امير مؤمنان منتصر خبر داد كه فتح بن خاقان پدر وى جعفر متوكل را كشت و او نيز فتح را به جاى پدر بكشت . پس مردم بيعت كردند ، عبيد الله بن - يحيى خاقانى نيز بيامد و بيعت كرد و برفت . از ابو عثمان ، سعدى صغير ، آورده‌اند كه مىگفته بود : « شبى كه متوكل كشته شد ، ما در خانهء خلافت با منتصر بوديم ، هر وقت فتح برون ميشد ، منتصر با وى برون مىشد و هر وقت باز مىگشت با ايستادن وى مىايستاد و با نشستنش مىنشست و از پى او برون مىشد و هر وقت بر مىنشست ركاب وى را مىگرفت و بر روى زين اسب لباسش را مرتب ميكرد . » گويد : به ما خبر رسيده بود كه عبيد الله بن يحيى گروهى را در راه منتصر مهيا كرده بود كه هنگام بازگشت به غافلگيرى او را بكشند ( 235 و چنان بود كه متوكل پيش از رفتن منتصر به او بد گفته بود و آزرده خاطرش كرده بود و به او تاخته بود كه خشمگين برفت و چون به خانهء خويش رسيد كس پيش همدمان و خاصان خويش فرستاد و چنان بود كه پيش از بازگشت خويش با تركان وعده نهاده بود كه وقتى متوكل از نبيذ مست شد او را بكشتند . گويد : چيزى نگذشت كه فرستاده بنزد من آمد كه بيا كه فرستادگان امير مؤمنان به نزد امير آمده‌اند و وى در كار برنشستن است و آنچه ميان ما رفته بود كه در كار كشتن منتصرند در خاطرم افتاد و اينكه وى را براى آن مىخوانند . پس با سلاح و