محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6092

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شمار بر نشستم و به در امير شدم ، ديدم آنجا موج مىزنند معلوم شد واجن آمده و به دو خبر داده كه كارش تمام شد و او برنشسته است . در راه به دو پيوستم و ترسان بودم ، چون ترس مرا بديد گفت : « نگران مباش امير مؤمنان از جامى كه پس از آمدن ما نوشيده تركيده و جان داده كه خدايش رحمت كناد . » گويد : من اين را مهم دانستم و بر من ناگوار آمد . با احمد بن خصيب و جمعى از سرداران كه با ما بودند برفتيم تا وارد حير شديم و پياپى خبر آمد كه متوكل كشته شده . درها را گرفتند و كس بر آن گماشتند ، گفتم : « اى امير مؤمنان » و سلام خلافت به دو گفتم و گفتم : « روا نيست از تو جدا شويم كه در اين وقت از غلامانت بر تو خطر هست . » گفت : « آرى تو و سليمان رومى پشت سر من باشيد . » بقچه اى بينداختند كه بر آن نشست ، وى را در ميان گرفتيم ، احمد بن خصيب و دبيرش سعيد بن حميد براى گرفتن بيعت آمدند . از سعيد بن حميد آورده‌اند كه احمد بن خصيب به دو گفته بود : « واى تو اى سعيد ، دو يا سه كلمه به نزد تو هست كه بر آن بيعت گيرى ؟ » گويد : گفتم : « آرى و كلمه ها هست . » پس مكتوب بيعت را آماده كردم و از حاضران و كسانى كه آمدند بيعت گرفتم ، تا وقتى كه سعيد كبير بيامد و او را سوى مؤيد فرستاد . به سعيد صغير گفت : « تو نيز سوى معتز برو و او را بيار . » سعيد صغير گويد : گفتم : « اى امير مؤمنان تا وقتى كه همراهان تو كمند ، به خدا از پشت سرت نمىروم تا مردم فراهم آيند . » احمد بن خصيب گفت : « اينجا كسى هست كه به جاى تو باشد ، برو . » گفتم : « نمىروم تا گروه كافى فراهم آيد كه من اكنون بيشتر از تو نگران كار اويم . » گويد : و چون سرداران بسيار شدند و بيعت كردند من برفتم و از خويشتن