محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6088
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : وقتى اشعار را به سر بردم گفت تا يكصد و بيست هزار درم به من دادند با پنجاه جامه ، و از مركوب يك اسب و يك استر و يك خر ، و نرفتم تا به سپاس وى گفتم : « خداى جهانيان جعفر را « براى مردمان برگزيد « و كار بندگان را از روى انتخاب به دو سپرد . » و چون به اين بيت رسيدم كه : « كرم دستان خويش را از من بدار « كه بيم دارم سركشى كنم و جبارى كنيم . » گفت : « نه به خدا باز نمىدارم تا بخشش خويش را به تو بشناسانم ، و نخواهى رفت تا حاجتى بخواهى . » گفتم : « اى امير مؤمنان ملكى كه گفته اى در يمامه تيول من كنند ، و ابن مدبر مىگويد : از جانب معتصم وقف فرزندان اوست و تيول كردن آن روا نيست » . گفت : « من آن را به تو واگذار مىكنم به سالى يك درم به مدت صد سال گفتم : « اى امير مؤمنان ، نكو نيست كه يك درم به ديوان پرداخت شود . گويد : ابن مدبر گفت : « به هزار درم . » گفتم : « بله ، آن را به من و اعقابهم واگذار كن . » گفت : « اين حاجت نبود ، اين تعهد بود . » گفتم : « ملكى را كه واثق گفته بود تيول من كنند و ابن زيات تبعيدم كرد و ميان من و آن حايل آورد ، به من واگذار كن . » پس گفت تا آن را به من واگذار كردند به سالى صد درم كه همان سيوح است ( 233 از ابى حشيشه آوردهاند كه مىگفته بود : مأمون مىگفت : « خليفهء پس از من در نام وى عين هست » گمان داشت عباس پسر اوست . مىگفت : « بعد از اوها هست . » و پنداشت كه هارون است اما واثق بود . مىگفت : « بعد از او ، ساقهايش زرد است . »