محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6079
تاريخ الطبرى ( فارسي )
منتصر رفت ، منتصر گفت : « اين استغاثه چيست ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان خير است . » گفت : « واى تو چه مىگويى ؟ » گفت : « خدايت در مورد سرورمان امير مؤمنان پاداش بزرگ دهد ، بندهء خدا بود او را بخواند كه اجابت كرد . » گويد : پس منتصر بنشست و بگفت تا در اطاقى را كه متوكل را در آن كشته بودند و در محل جلوس را ببستند ، همهء درها را ببستند . كس از پى وصيف فرستاد و دستور داد كه معتز و مؤيد را با پيام متوكل بيارد . از عثعث آوردهاند كه متوكل از پس برخاستن منتصر و برون رفتنش كه زرافه نيز با وى بود ، خوان خواست . بغاى صغير معروف به شرابى ، به نزد پرده ايستاده بود . آن روز در خانهء خلافت نوبت بغاى كبير بود كه پسرش موسى در خانه خلافت جانشين وى بود و اين موسى پسر خالهء متوكل بود . در آن وقت بغاى كبير در سميساط بود . بغاى صغير به محل جلوس درون شد و همدمان را دستور داد به اطاقهايشان روند . فتح به دو گفت : « اينك وقت رفتنشان نيست كه امير مؤمنان برنخاسته . » بغا گفت : « امير مؤمنان به من دستور داده كه وقتى از هفت تجاوز كرد هيچكس را در مجلس نگذارم ، اينك چهارده رطل نوشيده . » اما فتح برخاستنشان را خوش نداشت . بغا به دو گفت : « حرم امير مؤمنان پشت پرده است و او مست شده برخيزيد و برون شويد . » كه همگى برون شدند و جز فتح و عثعث و چهار كس از خدمهء خاص ، شفيع و فرج صغير و مونس و ابو عيسى مارد ( 227 محرزى ، كس نماند . گويد : طباخ ، خوان را پيش روى متوكل نهاد كه خوردن آغاز كرد و لقمه فرو مىبرد ، به مادر مىگفت : « با من بخور » تا چيزى از غذاى خود را به حال مستى بخورد و از آن پس باز بنوشيد .