محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6080

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عثعث گويد : ابو احمد پسر متوكل ، برادر مادرى مؤيد با آنها به مجلس بود كه سوى خلا [ 1 ] رفت ، بغاى شرابى همه درها را بسته بود بجز در كناره و گروهى كه براى كشتن وى معين شده بودند از آنجا بدرون آمدند ، ابو احمد آنها را بديد و بانگشان زد : « اى فرو مايگان اين چيست ؟ » كه شمشيرهاى برهنه را ديديم . گويد : آن چند كس كه به كشتن وى پرداختند ، بغلون ترك بود و باغر و موسى پسر بغا و هارون پسر صوارتگين و بغاى شرابى ، پيش آمده بودند ، وقتى متوكل صداى ابو احمد را شنيد سر برداشت و آن گروه را بديد و گفت : « بغا اين چيست ؟ » گفت : « اينان مردان نوبتىاند كه شب بر در سرورم امير مؤمنان مىمانند » به وقت سخن گفتن متوكل با بغا آن گروه پس رفتند . هنوز واجن و يارانش و فرزندان وصيف با آنها حضور نيافته بودند . عثعث گويد : شنيدم كه بغا به آنها مىگفت : « فرو مايگان ! به ناچار شما كشته مىشويد پس محترمانه بميريد . » پس آن گروه به مجلس باز آمدند . بغلون پيش دويد و ضربتى به شانه و گوش متوكل زد كه آن را شكافت . گفت : « يواش كه خدا دستت را ببرد » آنگاه برخاست ، مىخواست بر او جهد دستش را پيش برد كه آن را پس زد ، باغر با بغلون انباز شد ، فتح گفت : « واى شما امير مؤمنان را ! » بغا گفت : « قرتى خاموش نمىمانى . » فتح خويشتن را روى متوكل انداخت ، هارون شكمش را با شمشير خويش دريد كه بانگ زد : « مرگ ! » هارون و موسى پسر بغاء شمشيرهاى خويش را در او نهادند و وى را بكشتند و پاره پاره اش كردند . ضربتى به سر عثعث رسيد ، خادمى كمسال با متوكل بود كه زير پرده رفت و نجات يافت و بقيه گريختند .

--> [ 1 ] اين كلمه كه با سقوط همزه در فارسى چنين بد بو شده از مايهء خلوت است و به همان معنى . م .