محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6078

تاريخ الطبرى ( فارسي )

وقتى برون شد خوان را پيش روى متوكل نهادند كه خوردن آغاز كرد ، لقمه فرو مىبرد اما مست بود . از ابن حفصى آورده‌اند كه وقتى منتصر به اطاق خويش ميرفت دست زرافه را گرفت و گفت : « با من بيا . » گفت : « سرور من ، امير مؤمنان برنخاسته » گفت : « امير مؤمنان را شراب گرفته هم اكنون بغا و همدمان برون مىشوند خوش دارم كه كار فرزندانت را به من واگذارى . او تامش از من خواسته كه پسرش را با دختر تو جفت كنم و پسر ترا يا دختر وى . » زرافه به دو گفت : « سرور من ، ما بندگان توايم ، دستور خويش را با ما بگوى . » گويد : « منتصر دست او را گرفت ( 226 و او را با خويش ببرد . گويد : و چنان بود كه زرافه پيش از آن به من گفته بود ملايم برو ، امير مؤمنان مست است و هم اكنون به خود مىآيد ، تمره مرا خوانده و از من خواسته از تو بخواهم به نزد وى شوى و همگى به اطاق وى شويم . گويد : به دو گفتم « من پيش از تو به نزد وى مىروم . » گويد : پس زرافه با منتصر به اطاق او رفت . بنان غلام احمد بن يحيى گويد كه منتصر به او گفته بود كه پسر زرافه را جفت دختر اوتامش كرد و پسر اوتامش را جفت دختر زرافه . » بنان گويد : به منتصر گفتم : « سرور من پس نثار كو كه عقد را نكو مىكند ؟ » گفت : « فردا ان شاء الله كه شب رفته است . » گويد : زرافه به اطاق تمره رفت و چون وارد شد غذا خواست كه بياوردند ، بجز اندكى نخورده بود كه استغاثه و فرياد شنيديم و برخاستيم . بنان گويد : هماندم كه زرافه از منزل تمره برون شد بغا را ديد كه پيش روى