محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6077
تاريخ الطبرى ( فارسي )
كه به خدا به زودى از شما جدا مىشوم . گويد : و همچنان در تفريح و شادى خويش بود تا به هنگام شب . بعضيها گفتهاند كه متوكل تصميم گرفت كه او و فتح به نزد عبد الله بن عمر مازيار جاشت كنند ، به روز پنجشنبه پنج روز رفته از شوال ، و منتصر را نابود كند و وصيف و بغا و ديگر سرداران و سران ترك را بكشد . روز سه شنبه كه يك روز با آن فاصله داشت ، چنان كه ابن حفصى گويد ، پسر خويش را بازيچه كرد ، يك بار به وى ناسزا مىگفت ، يك بار بيش از تا بوى به دو مىنوشانيد ، يك بار مىگفت مشتش بزنند و يك بار او را به كشتن تهديد مىكرد . از هارون بن محمد هاشمى آوردهاند كه گويد : يكى از زنان كه در پس پرده بوده بود به من گفت : معتصم به فتح نگريست و گفت : « از خداى و از خويشاوندى پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم بيزار باشم اگر او را - منظورش منتصر بود - با مشت نزنى . » پس فتح برخاست و دو بار به او مشت زد كه دست خويش را به پشت وى مىكشيد . » آنگاه متوكل به حاضران گفت : « شاهد كردهام . » منتصر گفت : « اى امير مؤمنان . . . » آنگاه به دو نگريست و گفت : « ترا منتصر ناميدم ، اما مردم ترا به سبب حمقت منتظر نام دادند و اكنون مستعجل شده اى . » منتصر گفت : « اى امير مؤمنان اگر بگويى گردنم را بزنند برايم آسانتر از رفتارى است كه با من مىكنى . » گفت : « شرابش دهيد . » آنگاه بگفت تا شام آوردند و اين در دل شب بود . منتصر از نزد وى برون شد و بنان ، غلام احمد بن يحيى ، را بگفت تا از پى وى برود .